نام‌کاربری:  
رمزعبور:     

    بزودی
    انتخاب بهترین کاربر ماه
    چه کسی بهترین کاربر ماه است؟
By : MyBBSkin.CoM

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شب اهریمن - جلد اول مجموعه شاه شکن ها
جغد
**********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:385
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 14
تشکر ها: 4427
788 تشکر شده در 327 ارسال

سکه: 10,629.28Ω

ارسال: #1
شب اهریمن - جلد اول مجموعه شاه شکن ها
سلام
این داستان بلند ادامه داستان کوتاه ماردوش است و در زمان حکومت ضحاک می گذره.
ژانر: فانتزی حماسی، سفر زمانی، جادو
نقشه دنیای داستان:
[عکس: wcpal2rjhlkzm0whwmsd.jpg]
08-07-2016 07:07 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
جغد
**********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:385
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 14
تشکر ها: 4427
788 تشکر شده در 327 ارسال

سکه: 10,629.28Ω

ارسال: #2
مقدمه: زروان
«سیمرغ دیر کرده، زروان.» گوینده این حرف مردی قد بلند با ریش و مویی ژولیده و جوگندمی بود. مخاطب او، پسر نوجوانی با موهای زرین و چهره ای خندان پاسخ داد: «اینجا زمان نمی گذره، وای.» و بعد نگاهش را از مرد برگرداند و به سمت مخالف نگریست، جایی که پیکری عظیم یک پیرمرد در سایه درخت سروی تنها ایستاده بود. پیکره تکان نمی خورد و سخن نمی گفت، آن قدر آرام گرفته بود که اگر به خاطر جلو و عقب رفتن سینه ستبرش نبود، این گمان در بیننده به وجود می آمد که او تندیسی ساخته دست بشر است. زروان با دیدن پیکره دردی شدید را در قلب خود حس کرد. وای با دیدن اندوهی که در چهره زروان موج می زد و تشخیص جهت نگاه او پرسید: «براش حس ترحم داری؟»

زروان سراپای وای را برانداز کرد. با تمام وجود از این موجود بوالهوس و دمدمی مزاج متنفر بود، اما بحرانی که پیش آمده بود به قدری هولناک بود که چاره ای جز اتحاد با او نداشت. او با لحنی تلخ گفت: «دیدن اینکه موجودی با اون همه شکوه و قدرت چنین سرنوشتی پیدا کرده برام دردناکه. اگه می شد تمام اونایی که از نسل ما باقی موندن قدرت هامون رو روی هم بریزیم باز هم نمی تونستیم شکستش بدیم.»
وای پوزخندی به لب آورد. «یادته توی تهران مهر هزار چشم باهاش چی کرد؟»
زروان سرش را تکان داد. «اون فقط اجازه داد مهر فکر کنه تونسته شکستش بده. واقعیت این نبود.»
بعد از این حرف زروان سکوت بر دشت سایه افکند و زمانی به درازای یک عمر سپری شد تا در دوردست در آسمان پرنده پدیدار شود که به سمت آن سه می آمد. کمی بعد که آن پرنده نزدیک شد، آن دو متوجه پیکری که او با چنگال هایش گرفته بود شدند. مرغ پیکری که حمل می کرد، مردی تنومند با ریش سفید و ملبس به ردایی گران قیمت و کفش هایی با پاشنه های طلایی که روی تمام بدنش برف نشسته بود، را به ملایمت بر زمین گذاشت و در نقطه ای با فاصه ای اندک از پسر جوان و وای بر زمین نشست. ثانیه ای بعد به جای او زنی با گیسوان زرین و زیبایی ای الهه وار قرار داشت. سیمرغ با صدایی لطیف و آهنگین که صدای دو نفر دیگر در برابرش شبیه غارغار کلاغ بود گفت: «وقتی رسیدم بقیه مرده بودن. فقط طوس رو تونستم بیارم.»
زروان به سمت پیکره حرکت کرد و دستی بر سر او کشید و کلماتی که حنجره هیچ انسانی قادر به گفتنشان نبود را بر زبان آورد. طوس تکانی خورد و به آهستگی از جا برخاست و با چهره ای پر از حیرت به اطرافیانش نگریست. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما صدایی بیرون نیامد.
سه نفر دیگر بی اعتنا به طوس به سمت مخالف چرخیدند و با یک تکان دست زروان تصویری در هوا ظاهر شد. مردی با پیکری عظیم و تنومند، به طوری که طوس در مقابل او کوچک اندام می رسید، اما باز هم کوتاه تر و لاغرتر از پیکره عظیم و بی حرکت پیرمرد، با ریشی و مویی به انبوهی او و لباس رزمی چرمی سوار بر اسب به دنبال گله ای گورخر می تاخت، مسیر حرکتش فاصله ای اندک با دره داشت. در آن سوی او، مجموعه ای از تپه ها وجود داشت که فردی مسلح به تیر و کمان پشت یکی از آنها دراز کشیده بود. وقتی سوار از جلوی او رد می شد، تیری از کمان پرتاب شد و به پهلوی سوار برخورد کرد. او با فریادی سهمگین از اسب افتاد و بعد از چند دور غلتیدن از لبه دره در مغاک سقوط کرد و بعد ... پیکره او جلوی آن سه قرار داشت. پسرک با آرامش جلو رفت، تیر را از پهلوی مرد زخمی بیرون کشید و در حالی که زخم را لمس می کرد کلماتی بر زبان راند.
سیمرغ خطابه به مرد جوان گفت: «می تونستی مانع تیر خوردنش شی، زروان.» پسر با تکان سرش مخالفت کرد و گفت: «کلاهور باید از مرگش مطمئن می شد.»
طوس چند گام به جلو نهاد، با حیرت به مرد در حال برخاستن نگریست، و با صدایی که تنها خود قادر به شنیدنش بود زیر لب گفت: «رستم. اما ...»
مرد تنومند از جا برخاست و با دیدن طوس بی اعتنا به سه پیکره دیگر سر در مقابل او سر فرود آورد و گفت: «شاه منوچهر، من گرشاسب، خادم کوچک شما ...»
سیمرغ با صدای آهنگینش حرف گرشاسب را قطع کرد. «نه، این طوسه، نوه منوچهر.» و بعد خطاب به طوس ادامه داد: «و این هم گرشاسبه، جد سوم رستم.»
طوس و گرشاسب با حیرت نگاهی با هم مبادله کردند. ولی هیچ یک چیزی نگفتند.
زروان از دو همراهش فاصله گرفت و تصویری دیگر ایجاد کرد. زنی قدبلند، هم قد طوس، با گیسوانی سیاه که به پشت زانوهایش می رسید و ردایی ابریشمی به رنگ ارغوانی به تن داشت، در میان تالاری تاریک میان قفسه های کتاب می گشت. تنها منبع نور تالار فانوسی بود که او در دست داشت. وقتی زن ایستاد و کتابی را که می خواست از قفسه بیرون آورد، وای کلمه ای را فریاد زد و زن با کتاب در یک دست و فانوس در دستی دیگر مقابل آنها ایستاده بود. اکنون در نور مشخص می شد که موهای او قهوه ای رنگ بود نه سیاه، و همچنین دو قبضه خنجر از شانه هایش پدیدار بود. زن با تعجب نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن پیکره بی حرکت با صدایی که وحشت در آن موج می زد فریاد کشید: «جادوگر سفید.» و فانوس و کتاب را انداخت و دستانش به سمت خنجرهای روی شانه اش رفت.
سیمرغ گفت: «آروم باش الهه. این فقط بدن جادوگر سفیده. بدن بدون روح.»
الهه گفت: «و چرا روحش رو از دست داده؟»
زروان پاسخ داد: «برای نجات دنیاها خودش رو فدا می کنه. روحشو به جایی می فرسته که قابل برگشت نیست. جایی بدتر از جهنم.»
«طوری می گی که انگار این اتفاق نیفتاده.» و سراپای پسرک را برانداز کرد. «تو زروانی. ارباب زمان.»
زروان به نشانه احترام سر فرود آورد. «درست فهمیدی. و این اتفاقی که گفتم بعد از زمانی که کمی قبل توش بودی می افته. ولی به هر حال، این یک پیکره بی روحه. کاری نمی تونه بکنه.» تصویر کتابخانه در جلوی او محو شد.
الهه خنجرهای بلند و باریک و خمیده اش را به درون نیام هایشان بازگرداند و فانوس سقوط کرده را برداشت و کتاب را زیر بغل گرفت. «توضیح می دین چرا من اینجا اومدم؟ و بقیه این افراد کین؟» او سیمرغ، وای، گرشاسب و طوس را از نظر گذراند.
زروان گفت: «صبور باش. وقتی بقیه به شما ملحق شدن توضیح می دم.»
گرشاسب گفت: «بقیه؟» هیچ کس جواب او را نداد.
زروان سه تصویر دیگر ایجاد کرد و از میان آنها سه نفر دیگر بیرون آمدند. دختری هم سن الهه و قدی کمی کوتاه تر و پیکری اندکی لاغرتر که زره آهنین پوشیده بود و کلاهخود آن را زیر بغل گرفته بود و موهای قهوه ای رنگش بر شانه اش ریخته بود و طوس او را با نام گردآفرید شناخت، پیرمردی قدبلند و سفید موی با ردای سفید و پشمین موبدان که خود را شیداسب معرفی کرد، و مرد جوانی لاغر با لباس صحرا نشین ها که سر و بیشتر صورتش را با عمامه پوشانده بود و خورجینی پر از کتاب را حمل می کرد. بعد زروان و وای و سیمرغ به سمت آن شش نفر چرخیدند.
دقایقی در سکوت گذشت، تا اینکه طوس طاقت خود را از دست داد و گفت: «بازم کس دیگه ای قراره بیاد؟»
او بلافاصله پاسخ خود را گرفت. صدایی از پشت سرش گفت: «آری، من، پشوتن فرزند گشتاسب.»
هر شش نفر به سمت پشوتن چرخیدند. تنها در چهره الهه فیروز و مرد بیابان نشین آگاهی به چشم می خورد.
پشوتن کوتاه تر از الهه فیروز بود، همانند شیداسپ ردایی پشمین اما سیاه رنگ به تن داشت، و موهای سر و سبیلش قهوه ای بود، اما ریشی در چهره اش به چشم نمی خورد.
زروان قدمی به جلو گذاشت و خطاب به هفت نفر گفت: «همونطور که بیشترتون می دونین من زروانم، ارباب زمان و پدر انگره و سپنتا. اتفاق شومی افتاده که نیاز به دخالت در زمانه. به همین دلیل من با کمک سیمرغ و واری شما هفت نفر، گرشاسب، طوس، الهه فیروز، گردآفرید، شیداسب، و ابن سینا رو انتخاب کردم تا به گذشته برین و مانعش شین. در مورد شیداسب، به آینده. این کارتون قطعا بر آینده ای که می شناسین، البته شیداسب منظورم نیست، تاثیر می ذاره و تا حدی عوضش می کنه، اما این بهاییه که باید پرداخت شه، وگرنه ضحاک تا ابد به حکومتش ادامه می ده و دنیا رو غرق در سیاهی می کنه.»
ابن سینا متفکرانه لبانش را گاز گرفت و خواست چیزی بگوید، اما الهه فیروز قبل از او به حرف در آمد. «چه اتفاق شومی افتاده که منجر به تغییر گذشته می شه؟»
وای پاسخ داد: «حدود یک قرن بعد از زمانی که می شناسی، روح ضحاک به دلیل تجاوز دو نفر در مرزهای زندگی و مرگ آزاد شد. و با سهل انگاری زروان به گذشته بر گشت. به کمی قبل از لشکرکشیش به ایران. اون وارد بدن جوون خودش شد و الان ضحاک جوون تمام قدرت و آگاهی خود پیرش رو داره.»
ابن سین پرسید: «و روح ضحاک جوون چی می شه؟ الان دو روح و دو آگاهی داخل یه بدنن؟»
وای گفت: «نه. دو روح در واقع یکین و هیچ تفاوتی ندارن و آگاهی ها دو تا بود که در هم آمیخته شد.»
الهه فیروز گفت: «یعنی الان یه ضحاک قوی تر رو داریم که ضعف هاش رو می دونه و ازشون اجتناب می کنه؟»
سیمرغ گفت: «نه، چیزی بیشتر از این. این ضحاک جاودانه است و قدرت هایی ورای تصور شما داره. و اینکه شما باید تا حد ممکن تاریخ رو دست نخورده بذارین. ضحاک باید بعد از هزار سال حکومت به دست فریدون سرنگون شه. در طول این هزار سال شما باید تا می تونین ضعیفش کنین و زمینه رو برای قیام فریدون آماده کنین.»
ابن سینا گفت: «و انتظار دارین ما هزار سال زنده بمونیم؟»
وای گفت: «تا وقتی در اون دوره زمانی هستین به سن بدن هاتون افزوده نمی شه. مجروح یا بیمار می شین و می تونین به قتل برسین، اما سنتون ثابته.»
گردآفرید پرسید: «و اگه نتونیم و ضحاک شکست نخوره؟»
زروان گفت: «دنیا در سیاهی غرق می شه و آینده ای دردناک خواهد داشت.»
گردآفرید پرسید: «ولی چرا ما انتخاب شدیم؟ چرا رستم یا سام رو انتخاب نکردی؟»
سیمرغ گفت: «انتخاب شما با من بوده و هر کدوم رو به دلیلی انتخاب کردم. هر کدومتون توانایی های خاصی دارین.»
زروان گفت: «وقت تنگه و عجله کنین.» او یک جعبه چوبی را از جیبش بیرون آورد و به سمت گرشاسب دراز کرد.
گرشاسب پرسید: «این چیه؟»
وای گفت: «کلید برگشتنتون. ما فقط یه بار اجازه دخالت در زمان رو داریم و بنابراین وقتی شما به دوران ضحاک رفتین ارتباطتتون با ما قطع می شه. برای برگشت به زمانتون، وقتی همه چیز تموم شد، در این جعبه رو در شرایطی که همه شما، منظورم همه اونایی که در اون لحظه زنده هستن، روش دست گذاشتین باز کنین. فقط بعد از اون زمان می تونین برگردین خونه. اما نه قبل از اون.»
الهه پرسید: «منظورت از وقتی همه چیز تموم شد چیه؟»
سیمرغ بی اعتنا به پرسش او گفت: «تشخیص اینکه کجا برین و چی کنین با خودتونه. آماده رفتن باشین.»

زروان کلمه ای را فریاد زد و لحظه ای بعد او و وای و سیمرغ با پیکر بی روح جادوگر سفید تنها بودند.
08-07-2016 07:09 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
جغد
**********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:385
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 14
تشکر ها: 4427
788 تشکر شده در 327 ارسال

سکه: 10,629.28Ω

ارسال: #3
فصل اول: کلباد
در میان تاریکی نشسته بود، درست مقابل در آهنی سلول، زانوهایش را تا سینه اش بالا آورده و سرش را بین آنها قرار داده و دستانش که با دستبندی آهنین بسته شده بودند را پشت گردنش گذاشته بود.
سلول بوی گند نجاست می داد. ادرار و مدفوع ده ها نفری که پیش از او در این سلول زندانی شده بودند و برای مرگ انتظار کشیده بودند. پنجره ای کوچک بر دیواری که او به آن تکیه داده بود وجود داشت، در ارتفاع سه متری، اما هیچ کمکی به خروج بوی گند از سلول نمی کرد.
هیچ اثاثیه ای در سلول وجود نداشت. نه تخت خوابی، نه پتویی، نه بالشی، نه شمع یا مشعلی، نه حتی سطلی برای رفع کردن نیازهای طبیعی بدنش.
دیوارها و کف سلول از جنس سنگ سرد بودند، با ضخامتی دو برابر بیشتر از حد معمول. پوستش هر بار که به سنگ بر می خورد می کرد به گزگز می افتاد. تمام بدنش ناخودآگاه از سرما می لرزید، هیچ راهی برای گرم شدن در این پایین، چندین گز زیر زمین، وجود نداشت.
نمی دانست چه مدت است که زندانی شده. سلول آن قدر تاریک بود که تشخیص روز از شب امکان نداشت. حتی وقتی که پشتش را به در سلول می فشرد و سعی می کرد از میان پنجره چیزی ببیند فایده ای نداشت. نه خورشید را می دید نه ماه را و نه ستاره ها را. نه وسیله ای داشت که با آن هر چند وقت یک بار روی سنگ خط بکشد نه دید کافی برای این کار را داشت. و نه انگیزه ای برای این کار.
ظرفی غذا از چند روز قبل که به زندان افتاده بود مقابلش قرار داشت، اما با وجود گرسنه بودن به آن دست نزده بود. تمایلی برای زنده ماندن نداشت، هیچ چیزی برایش نمانده نبود که او را به ادامه حیات باز دارد. در چند ماه اخیر آن قدر زجر کشیده بود که برای تمام عمرش کافی بود. چرا باید در دنیایی که افرادی این قدر کثیف در آن وجود داشتند و همه چیز به دستشان بود زندگی می کرد؟ با شرایطی که اکنون داشت مرگ برایش نعمت بود.
صدای پاهایی را در فاصله ای دور شنید و حدس زد که دست کم باید سه نفر باشند. با متوقف شدن گام ها مقابل در سلولش و صدای جرنگ جرنگ کلید زندان بان لبخندی بر لبانش نقش بست. بالاخره زمانش رسیده بود. دقایقی بعد دنیا را ترک می کرد. سرش بالا آورد و به در نگریست. در زمان کوتاهی که مانده بود تا کلید درون سوراخ قفل بخزد خاطرات تلخش ناخودآگاه از ذهنش گذشتند.
هرگز.
کلباد هرگز این را نمی پذیرفت. خانه و مزرعه را پدر و مادرش برای او گذاشته بودند، او هرگز از آنها دست نمی کشید، حتی در مقابل تمام خزانه جمشید شاه.
او خریدار را برانداز کرد. فرهاد، خزانه دار حاکم شهر. مردی کوتاه قامت و سیه چرده در جامه های فاخری که خیس از عرق هایش بودند. نگاه او با نگاه کلباد گره خورد، و کلباد حس کرد موج خشم وجودش را در می نوردد.
فرهاد نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت و گفت: «چند سالته پسر؟ هجده؟ نوزده؟»
کلباد با اکراه پاسخ داد: «پونزده.»
«برای این سن خیلی درشت هیکل به نظر می رسی. داشتم به این فکر می کردم که برده خوبی می شی.»
کلباد غرید: «من یه مرد آزادم. طبق قانون پادشاه جمشید مردان آزاد به بردگی گرفته نمی شن.»
«جمشید شاه رو این اطراف نمی بینم.» فرهاد سراپای او را برانداز کرد و پوزخندی شرورانه بر لبانش نقش بست. جلو رفت و دور پسرک چرخید. «بدهی پدرت به خزانه سه ساله پرداخت نشده و به میزانش افزوده شده. با این خشکسالی امسال هم امیدی نیست که محصولی داشته باشی. طبق قانون حکومت تا پایان بهار سال بعد می تونه خونه و زمینت رو ضبط کنه. ولی خب از اونجایی که قیمت واقعی هر دوشون با هم کمتر از میزان بدهیته، خودت هم مجبور به چند سال کار اجباری برای حکومت می شی. هوممم. شاید بتونم اون موقع از حکومت اجاره ات کنم. ولی خب اگه قبول کنی الان زمینت رو به من بفروشی، چند برابر قیمت واقعیش رو می دم، می تونی با این پول بدهیت رو با حکومت صاف کنی، یه کاسبی دیگه برای خودت راه بندازی، و خونه ات رو هم نگه داری. نظرت چیه؟»
تفی که از دهان کلباد خارج شد به پیشانی او برخورد کرد. «گم شو حیوون رذل. من به تو هیچ چی نمی فروشم.»
خزانه دار دهانش را باز کرد تا بر سر او فریاد بزند، اما بعد فکر دیگری به ذهنش رسید. پیشانیش را با دستمال ابریشمینش پاک کرد، و برگشت و با فریادی از سه سرباز همراهش خواست که آنجا بیایند.
لحظه ای بعد سه سرباز آنجا حاضر بودند. فرهاد غرید: «این پسرک به من توهین کرد و به صورتم تف انداخت. می خوام که مجازات بشه. همین الان.»
سه سرباز کلباد را برانداز کردند. او به طور متقابل به آنها نگریست. دو نفر آنها سرباز ساده بودند و هیچ کدام بیشتر از بیست و پنج سال نداشتند. سومی که حدود چهل ساله به نظر می رسید گروهبان بود. موهایی و پوستی آفتاب سوخته داشت و در نگاهش به کلباد تحقیر به چشم می خورد. او چشمان ریزش را با بدجنسی تنگ کرد و به کلباد گفت: «تو بد دردسری افتادی پسر جون.» و بعد به سمت دو سرباز دیگر چرخید. «ببرینش به میدون شهر. فکر کنم ده ضربه شلاق ادبش کنه.»
کلباد دهانش را گشود تا اعتراض کند اما ضربه که یکی از سربازان گروهبان به دهانش زد مانع سخن گفتنش شد و او را به زمین انداخت. سرباز گفت: «برات درس خوبی می شه پسر جون تا جلوی سربازهای حاکم اگه ازت چیزی نپرسن به حرف زدن حتی فکر هم نکنی.» بعد لگدی دیگر به شکمش نواخت. «اینم نوش جونت.» هوا از ریه های کلباد خارج شد و از درد نفسش بند آمد.
فرهاد گفت: «ده ضربه کمه. دو برابرش کن.» و سوار اسبش شد. گروهبان سرش را کمی خم کرد و گفت: «اطاعت قربان.» و در همان لحظه فرهاد اسبش را به سمت شهر به تاخت واداشت و مرکب چند لحظه بعد از نظر ناپدید شد.
گروهبان لحظه ای دور شدن فرهاد در جاده را تماشا کرد و بعد به دو سرباز دیگر که ظاهرا زیر دستش بودند اشاره کرد و بعد در جاده به راه افتاد. آن دو با خشونت کلباد را از جا بلند کردند و با خود به دنبال گروهبان کشیدند. کلباد در مقابل کشیده شدن مقاومتی نکرد. می دانست که تقلا کردن فایده ای ندارد و به ضررش تمام می شود و شاید حتی شلاق های بیشتری بخورد. با این حال مقاومت نکردن او باعث نشد هرچند دقیقه یک بار سقلمه ای را از سوی سربازان دریافت نکند. دقایقی بعد آنها در میدان شهر مقابل عمارت حاکم بودند.
کلباد به تیرک نگریست، ستونی چوبی سیاهی به ارتفاع دو ذرع. آب دهانش را به سختی قورت داد، خودش را سفت گرفت و برای شلاق خوردن آماده شد.
دو سرباز پیراهن او را دریدند و از تنش بیرون آوردند و دستانش را محکم به تیرک بستند. طناب به گوشتش فشار می آورد و او می دانست که زخم های عمیقی بر مچ دستانش باقی می گذارد. بعد یکی از سربازان تکه ای چوب را در دهانش چپاند. طعم تلخی دهان او را پر کرد. سرباز گفت: «این نمی ذاره زبونت رو گاز بگیری و قطع کنی.» کلباد در سکوت اندیشیده بود همچنین نمی ذاره فریادهای دردم آزارتون بده.
بعد از آن آب سردی به پشتش پاشیده شد و نفسش لحظه ای بند آمد. هوای سرد بدن بی پیراهن او را می لرزاند.
کلباد ثانیه ای قبل از اینکه اولین ضربه بر پشتش فرود آید صفیر آن را شنید.
مثل این بود که تکه هیزمی مشتعل را به پوستش چسبانده باشند. دندان هایش را در چوب فرو کرد و خودش را به تیرک فشرد. قبل از اینکه بر درد فائق بیاید ضربه بعدی فرود آمد. می دانست که فرهاد از روی ایوان کتک خوردن او را تماشا می کند و می خندد. این فکر بدتر از درد جسمی او را عذاب می داد.
بعد از چند ضربه کلباد شروع به از دست دادن هوشیاری خود کرد. صدای سربازی که تعداد ضربه را می شمرد را می شنید ولی مفهوم کلمات را درک نمی کرد. در دنیا فقط او بود و تیرک و آهن مذاب. آهن مذابی که هر چند لحظه کمی از آن از جایی نامعلوم بر پشتش ریخته می شد. طولی نکشید که در سیاهی فرو رفت.
کلباد از چند روز بعد خاطرات مهبمی داشت. به یاد می آورد که عده از دوستان پدرش بدن مجروح و ناتوان او را به نزد یک پزشک برده اند تا تحت مداوا قرار بگیرد. او به دلیل جراحت های ناشی از شلاق خوردن چند هفته بستری بود. مجبور شد تقریبا هر آنچه در خانه داشت را بفروشد تا هزینه درمان و پول داروها را بدهد. و در این مدت فرصت کشت در مزرعه را از دست داد. و در نهایت همانطور که انتظار می رفت در بهار خانه و مزرعه اش توسط حکومت ضبط شد. و خود او به کار اجباری در معادن نمک فرستاده شد تا بدهیش را بپردازد.
با تکانی به سرش سعی کرد آن خاطرات را از ذهنش بیرون براند. به یاد آوردن آنها فایده نداشت. ولی نمی توانست جلوی ورود افکار تلخ به ذهنش را بگیرد.
آن روز فرهاد برای بازدید از معادن نمک آمده بود. دست تقدیر او را به پیش کلباد آورده بود و فرهاد طبق معمول به نزدیک او آمده و شروع به دست انداختنش کرده بود. کلباد با اطلاع از قصد او گوشش را به حرف هایش کر کرده و تمرکزش را روی کارش گذاشته بود. ولی وقتی که فرهاد گفته بود: «راستی، می دونستی من مادرت رو می شناختم؟ چند باری بسترم رو گرم کرده بود.» نتوانسته بود خود را نگاه دارد. ثانیه ای بعد نوک تیز کلنگ از کمر فرهاد بیرون زده و خونش روی دستان و صورت کلباد ریخته بود. او هیچ احساس گناهی از کارش نداشت. حتی احساس رضایت می کرد. جانور پستی مثل فرهاد قطعا مستحق مرگ بود. بعد از آن نگهبانان معدن بر سر کلباد ریخته و او را با هر چه در دست داشتند زده بودند و بعد به زندان حاکم منتقل کرده بودند تا پس از محاکمه ای کوتاه در حضور حاکم به سیاهچال منتقل شود و چند روز مانده به دار زده شدنش را در آنجا بگذراند.
کلید درون قفل چرخید و در با صدای غژغژ گشوده شد. نور فانوس سلول را روشن کرد و کلباد چشمانش را ناخودآگاه بست. دستانی زیر بغل هایش را گرفتند و او را وادار به بلند شدن کردند. نگهبان سومی که فانوس را نگاه می داشت جلوتر از کلباد و دو نگهبان دیگر راه می رفت. بعد از طی کردن راهرو و بالا رفتن از مجموعه ای از پله ها بوی هوای تازه به مشام کلباد رسید که خبر از خروج از سیاهچال می داد. کلباد چشمانش را گشود و متوجه شد که شب است و از این مسئله سپاسگزار شد. قطعا اگر روز بود نور خورشید او را کور می کرد. بعد اندیشید مگه اهمیتی هم داره؟ من به هر حال می میرم. دوباره چشمانش را بست.
نگهبان ها کلباد را چند قدم دیگر با خود کشیدند و بعد ناگهان رهایش کردند. کلباد تلوتلو خورد و روی زمین پخش شد. در حالی که با استفاده از دستانش از زمین بر می خاست چشمانش را باز کرد و به بالا نگریست. پیرمرد چاقی مقابلش ایستاده بود. ردای سبز درخشانی رنگی از جنس ابریشم به تن داشت و ریش زردش تا شکمش می رسید. قسمت وسط سرش بی مو بود ولی کناره های سرش موی زرد پرپشتی داشتند. ابروان کلفتش تقریبا چشمانش را پوشانده بودند.
پیرمرد کلباد را برانداز کرد و گفت: «آره. خودشه. همونی که می خواستم.» بیشتر خودش را مخاطب قرار داده بود تا کسی دیگر را. بعد رو به سربازان کرد. «بازش کنین.»
سرباز فانوس به دست گفت: «اول پولی که وعده دادی.»
پیرمرد از جیب ردایش کیسه ای بیرون آورد و به سرباز داد. «دوازده سکه طلا.»
«کمه. ما جونمون رو سر این کار گذاشتیم. اگه حاکم بفهمه ...»
پیرمرد از زیر ابروان کلفت زردش نگاهی به او انداخت. گفت: «چیزی گیر طمعکارها نمی یاد.» با حرکتی سریع که با توجه به شکم فربهش از او بعید بود، شمشیر روی کمر نگهبانی که کنارش ایستاده بود را کشید و قبل از اینکه سرباز فانوس به دست بتواند عکس العملی نشان دهد، تیغه را روی گردن او گذاشت. دو سرباز دیگر خواستند مداخله کنند ولی به محض اینکه یک قدم برداشتند انگار که به دیواری نامریی برخورد کرده باشند به زمین افتادند.
پیرمرد لحظاتی در چشم سربازی که زیر تیغش قرار داشت خیره ماند. تکرار کرد: «چیزی گیر طمعکارها نمی یاد.» و بعد شمشیر را از روی شانه او برداشت و به سمت سربازی که از او قاپیده بود پرتاب کرد. تیغه شمشیر درست کنار سر او در زمین فرو رفت. پیرمرد دوباره دستش را در جیب ردایش فرو برد و دو کیسه دیگر بیرون آورد. «این بیست و چهار سکه دیگه. ولی حرفم رو آویزه گوشت کن.»
چند لحظه ای برای سه نگهبان طول کشید تا خودشان را جمع و جور کنند. ابتدا افسری که پول ها را گرفته بود به خود آمد. خطاب به دو سرباز دیگر گفت: «زود بلند شین.» و کلیدی از کمربندش در آورد، به کلباد که همچنان روی زمین بود اشاره کرد بایستد و مچ بند آهنین دور دستان او را باز کرد.
کلباد حیرت زده از وقایع مچ های دردناک و زخمیش را مالید.
پیرمرد دو دستش را بالا آورد. کلباد متوجه شد در هر یک از انگشتانش حداقل سه انگشتر وجود دارد. او کلماتی را زیر لب زمزمه کرد و انگشت اشاره اش را به سمت کلباد گرفت. کلباد سرمایی را در بدنش حس کرد و صدای جیرجیر عجیبی آمد. بعد ناگهان پیکری مشابه پیکر خودش از ناکجا کنار او ظاهر شد. همان لباس های او را به تن داشت. دقیقا عین او بود. ولی نفس نمی کشید. فرهاد با حیرت چشمانش را چند بار باز و بسته کرد و مالید تا مطمئن شود درست می بیند. دهانش را گشود تا چیزی بپرسد ولی صدایی از دهانش خارج نشد.
گروهبان به طرف پیرمرد چرخید و گفت: «نمی دونم چرا اون رو انتخاب کردی در حالی که می تونستی یه برده بهتر با قیمت خیلی کمتر بخری. ولی حواست باشه، اون یه قاتله.»
صورت پیرمرد تیره شد. با لحنی تند گفت: «این به تو هیچ ربطی نداره.»
«حداقل نمی خوای بهش دست بند یا پابند بزنم که فرار نکنه یا بلایی سرت نیاره؟» نگاه خیره و خشمگین پیرمرد جواب او را داد.
گروهبان انگار که این مسئله برایش اهمیت نداشت شانه بالا انداخت، زنجیرها را دور مچ پیکر بی جان بست، و به دو سرباز دیگر گفت: «تن لشتون رو تکون بدین و ببرینش به سیاهچال.» و خود جلوتر از آنها به راه افتاد. دو سرباز دیگر زیر بغل های پیکر را بلند کردند و به دنبال او رفتند.
پیرمرد به کلباد نگریست. گفت: «سریع تر. وقت تنگه و کارهای زیادی برای انجام دادن. می دونم سوال های زیادی داری. ولی باید هر چه زودتر از اینجا دور شیم. سوالات بمونه برای بعد.» و با قدم های بلند دور شد.
کلباد لحظه ای مبهوت ماند، ذهنش به سختی در تلاش بود تا وقایع چند دقیقه قبل را مرور کند، بعد با قدم های سریع خود را به پیرمرد رساند. گفت: «یه لحظه صبر کن.» پیرمرد چاق ایستاد و به سمت او برگشت.
کلباد پرسید: «تو کی هستی؟»
پیرمرد لبخند زد. «تنها چیزی که الان لازم داری بدونی اینه که اسمم هست آکیلار. حالا عجله کن و دنبالم بیا. وقت زیادی نداریم.»
برای یک لحظه به ذهن کلباد رسید که بر خلاف حرف پیرمرد عمل کند و در تاریکی گم شود، ولی به دلیلی که خود آن را نمی دانست به دنبال پیرمرد رفت.
(آخرین ویرایش در 08-07-2016 07:20 PM توسط بوفچه.)
08-07-2016 07:12 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
جغد
**********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:385
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 14
تشکر ها: 4427
788 تشکر شده در 327 ارسال

سکه: 10,629.28Ω

ارسال: #4
فصل دوم: جمشید
زمانی که به پادشاه جمشید خبر هجوم بیابانگردان را دادند ابتدا آن را به سخره گرفت.
او جمشید بود، برادر تهمورث دیوبند و فرزند هوشنگ. هفتصد سال از آغاز حکومت او می گذشت، از ابتدای سلطنتش نامیرایی را برای اطرافیان نزدیکش و کسانی که از صمیم قلب به او ایمان داشتند به ارمغان آورده بود، با پیمان هایش با ایزدان فسادپذیری را برای خوردنی ها و آشامیدنی های مردمانش دور کرده بود، و بارها هجوم های گاه و بی گاه ارواح سه عنصری را در هم شکسته بود. قطعا هجوم مشتی صحرانشین بدوی نمی توانست مزاحمت زیادی برایش فراهم کند. پایتخت او قلعه نیرومند و استوار ورجمکرد بود، ساخته شده از سنگ نشکستنی، و جادوهای ایزدی بر آن انداخته شده بود تا در برابر هر حمله خارجی ای نفوذناپذیر باشد. این قبایل وحشی چگونه جرات کرده بودند که حتی فکر حمله به قلمرو او در سر بپرورانند؟ باید درس خوبی به آنها می داد و تمامشان را سلاخی می کرد تا عبرت دیگران شوند.
مهرداد فرمانده سپاهش گفت: «ضحاک خطر جدی ای هست. نباید دست کم بگیرینش.»
«ضحاک؟ اون دیگه کیه؟»
اینکه یک بیابان نشین این قدر اهمیت داشت که فرمانده سپاه نیرومند او نامش را به خاطر بسپارد باعث تعجب زیاد جمشید شد.
مهرداد در جواب اظهار کرد: «رهبر مهاجمین و فرمانده یکی از قبایل بزرگ صحراگرد در دشت سواران. چند ماه قبل بعد مرگ پدرش ریاست قبیله رو به دست گرفته و تمام قبایل دیگه رو تحت فرمان خودش در آورده. و بدتر اینکه مازندران هم متحدشه.»
کمی اضطراب به دل شاه جمشید راه یافت. ارواح سه عنصری مازندران دشمنان سختی بودند. او تاج طلایی مرصعش را از سر برداشت و به کنار تخت سلطنت گذاشت و از جا برخاست. با گام های آهسته به سمت مهرداد رفت.
مهرداد ادامه داد: «تا الان زابل و صد دروازه به دست سپاهش سقوط کردن. الان که با شما حرف می زنم سمنگان تحت محاصره است و شاید حتی سقوط کرده باشه. ضحاک برای فتح پاسارگاد صبر نکرده و سه هزار نفر رو برای محاصره شهر فرستاده. خودش با حدود پونزده هزار سواره نظام در حال پیش روی به سمت پایتخته.»
این اخبار جمشید شاه را شدیدا نگران کرد. فریاد زد: «و من حالا باید از این مسائل خبردار شم؟ چرا زودتر بهم اطلاع ندادی؟»
مهرداد گفت: «آروم باشین سرورم. همه این اتفاق ها با سرعت زیادی افتادن. اون قدر سریع که خودمون هم گیج شدیم.»
توضیح مهرداد به هیچ وجه شاه جمشید را قانع نکرد، ولی این اتفاقی بود که افتاده بود و صحبت در مورد آن چیزی را تغییر نمی داد. بنابراین ای مسئله را موقتا به کنار گذاشت و در عوض پرسید: «چقدر زمان برای آماده شدن داریم؟»
مهرداد جواب داد: «حداکثر سه روز.»
«و در این مدت چند نفر می تونیم جمع کنیم؟»
«هجده تا بیست و پنج هزار نفر.»
نگرانی شاه جمشید تا حد زیادی مرتفع شد. «خب پس سربازها رو احضار کن. و افسرهای رده بالای ارتش تا عصر جمع شن تا شورای جنگی تشکیل بدیم.»
مهرداد تعظیم کرد و گفت: «اطاعت می شه سرورم.» و برای اجرای فرامین او از تالار بیرون رفت.
در اتاق به طور ناگهانی باز شد و جمشید شاه و همه فرماندهان حاضر در اتاق سرشان را بالا آوردند و به تازه وارد نگریستند.
کندرو، وزیر تشریفات، نفس نفس زنان در آستانه در ایستاده بود. ترس و اضطراب به وضوح در چهره اش مشهود بود.
جمشید شاه گفت: «چی شده، کندرو؟»
کندرو با گریه و ناله گفت: «سرورم، همین الان یکی از جاسوس ها خبر آورد حدود پنج هزار نفر از سوار نظام ارتش ضحاک تقریبا به پای دروازه های شهر رسیده.»
برای جمشید شاه چند لحظه طول کشید که مفهوم حرف کندرو را درک کند. با نگرانی آشکار در صورتش گفت: «جاسوس ها خبر داده بودن که اونا زودتر از سه روز دیگه نمی رسن و ما زمان کافی برای جمع کردن نیرو داریم. این چطور ممکنه؟»
کندرو در جواب گفت: «نمی دونم سرورم.»
جمشید رو به مهرداد فرمانده نگهبانان کرد. او قبل از اینکه جمشید سوالش را به زبان بیاورد جواب او را داد: «سرورم، هشتصد نفر سرباز داخل دیوارهای قلعه ان. با این تعداد می تونیم چند ساعتی در مقابل مهاجمین مقاومت کنیم و یه پیک بفرستیم تا سربازهای نزدیک ترین اردوگاه نظامی که حدود هشت هزار نفرن به کمک بیان.»
جمشید شاه گفت: «همین کار رو بکنین. خودم شخصا سربازهای داخل قلعه رو در برابر مهاجمین فرماندهی می کنم. می رم که آماده نبرد شم. پیک رو همین الان بفرستین.» و اتاق را ترک کرد.
شاه جمشید وقتی اولین پیچ راهرو را طی کرد با پیکری ملبس به زره نقره ای و دو شمشیر کوتاه آویخته به کمر روبرو شد. لحظه مبهوت به پیکر خیره ماند، و او همین زمان را لازم داشت تا کلاه خودش را بردارد و انبوه موی خرماییش را روی شانه هایش بریزد. دختر گفت: «سلام پدر.»
بهت شاه جمشید جای خود را به خشمی مختصر داد. ارنواز دختر بزرگ او بود، با پنجاه و شش سال سن، و سی و دو سال بود که در بیست و چهار سالگی مانده بود. شاه جمشید دختران دیگری نیز داشت، که ازدواج به جاودانگی آنها پایان داده بود و بیشتر آنها فوت کرده بودند، اما ارنواز و خواهر کوچک ترش شهرناز نزد او از همه آنها محبوب تر بودند.
شاه جمشید گفت: «هیچ معلومه چی کار می کنی؟ برای چی زره پوشیدی؟»
دختر با تبسمی دلنشین که تقریبا همیشه شاه جمشید را برای پذیرفتن خواسته هایش مجاب می کرد گفت: «معلومه پدر. می خوام تو جنگ شرکت کنم.»
جم سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «خطرناکه.»
«چه خطری؟ یه مشت صحرا نشین وحشی بیشتر نیستن. و من یه جنگجوی تعلیم دیده ام. طوریم نمی شه. به علاوه من یه افسر ارتشم. وظیفه ام شرکت تو جنگه.»
جمشید برای اولین بار به او تشر زد: «وظیفه ات رو پادشاهت مشخص می کنه، و من به عنوان پادشاهت و نه پدرت بهت دستور می دم که به اتاقت بری و تا دفع خطر ضحاک از قصر خارج نشی.»
دلخوری در صورت ارنواز نمایان شد و او رو برگرداند و از مسیری که آمده بود برگشت. شاه جمشید ایستاد و ناپدید شدن او در پیچ بعدی راهرو را تماشا کرد. برای یک لحظه به نظرش رسید هق هقی را شنیده است.
شاه جمشید زره درخشان طلاییش که ایزد مهر به او هدیه داده بود را پوشید و سلاح محبوبش، تبر جنگی دولبه دسته بلندش، که هیچ انسانی جز او نتوانسته بود بلند کند. شاه جمشید اخم کرد، جز او و آتبین. با تکانی به سرش وقایع گذشته را از ذهنش بیرون راند. گذشته چیزی بود که اتفاق افتاده بود و نمی شد کاری برای تغییر آن کرد.
وقتی جم از اتاق قدم به بیرون گذاشت تمام کسانی که چشمشان به او می افتاد می ایستادند و با حیرت به غول درشت هیکلی که از راهرو می گذشت خیره می شدند. سال ها بود که او زره نپوشیده و به میدان جنگ نرفته بود. حدود پانزده سال، از وقایع مازندران تا به کنون. او بی توجه به کسانی که مبهوت شکوه و عظمتش می شدند از محوطه قصر خارج شد و به سمت دروازه رفت. شصت زرع مانده بود که به دروازه برسد که صدای مهیبی طنین انداخت و زمین به شدت به تکان آمد، شاه جمشید کمی تلوتلو خورد، ولی برخلاف همه مردم عادی و سربازان تعادلش را از دست نداد و به زمین نیفتاد. شکاف عظیمی در دیوارهای قلعه ایجاد شده بود و سربازان ضحاک ملبس به جامه هایی سراسر سیاه که تمام بدنشان را می پوشاند به سختی از توده عظیم سنگ بالا می آمدند و به پایین می دویدند. مردم شهر جیغ زنان رو بر می گرداندند و به سمت خانه هایشان می گریختند.
چند لحظه طول کشید تا جمشید شاه درک کند این حادثه به چه معناست. غرشی سر داد و در جلوی دسته ای از سربازان به سمت مهاجمان هجوم برد. اولین مهاجم را با ضربه ای به سینه اش نقش زمین کرد و بعد با حرکاتی ظریف که نشان از این داشت که جنگجاوری کارآزموده است بی آنکه تیغه سلاحی زره درخشانش را لمس کند از میان چند نفر از آنها رد می شد و هر کدام را با تنها یک ضربه نقش زمین کرد، بعد با درک اینکه موچ بعدی مهاجمان فاصله زیادی با او دارند دمی ایستاد و اطرافش را بررسی کرد. از پشت سرش مهرداد با ده ها سرباز به کمک او می آمد. نفسی از آسودگی کشید و به سمت دشمن رو برگرداند که چیزی از گوشه چشمش توجهش را جلب کرد. به آسمان نگریست. هیئتی سیاه و مارمولک وار با طول سه زرع و بال هایی مثلثی به سمت حصار می آمد. خاطره ای از سال ها قبل در ذهن جمشید نقش بست. فریاد زد: «دیوها. ضحاک با دیوها حمله ...» قبل از اینکه حرفش به طور کامل از دهانش خارج شود در کمال حیرت خود را در حال بلند شدن از زمین و شناور شدن در هوا یافت. ده گز، بیست گز، سی گز، ارتفاع گرفت. اندیشید حتما یه بوشاسپ. کاری نمی تونم کنم. و چشمانش را بست.
بعد از چند دقیقه به طور ناگهانی خود را در حال سقوط کردن یافت و بلافصله چشمانش را گشود. لحظه ای فکر کرد از ارتفاع زیادی رها شده و مرگش حتمی است و در همان لحظه برخوردش با زمین او را متوجه اشتباه خود کرد.
جمشید ثانیه ای بعد از برخورد متوجه سایه ای که مقابلش روی زمین افتاده بود شد و بی درنگ به تبرش که کنارش افتاده بود چنگ زد و از جا برخاست و با فرد ناشناس رودررو شد.
یک دیو، بر خلاف دیوهای مهاجم به شهر لباس سیاه به تن نداشت و بالاتنه نیرومندش برهنه بود. یک دیو زال. زخمی از کنار لبش تا گوشه چشمش کشیده شده بود. چیز آشنایی در مورد او وجود داشت.
«آروم باش، شاه جم. این منم، سفید.»
و ناگهان جمشید او را به یاد آورد. از پانزده سال قبل. از حمله دست کشید ولی وضعیت دفاعی خود را حفظ کرد.
سفید به او گفت: «نمی خوام بمیری.» و به پشت سر جمشید اشاره کرد. جم بی آنکه قصد این کار را داشته باشد سرش برگرداند و اسبی سیاه رنگ را دید.
صدای دیو طنین انداخت: «سوارش شو و برو. تا نیمه شب بتاز و از از اینجا دور شو. برو به جنوب.»
جمشید شاه بی اراده چرخید و به سمت اسب رفت و سوار آن شد. قصد این کار را نداشت ولی بدنش از او فرمان نمی برد. به تاخت دور شد و به سمت جنگل سفید رفت.
09-07-2016 07:28 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

 





تــرجمـه شده توسط: Www.My-BB.Ir و iora.ir
قدرت گرفته از: MyBB, © 2002-2018 MyBB Group.
Theme Design by امید کریم زاده

وب سایت طرفداران فانتزی ایران ، یکی از اولین سایت های ایرانی با موضوع ادبیات و ژانر فانتزی است که با هدف آشنایی نوجوانان و جوانان ایرانی با این گونه ادبی که در ایران به تازگی گسترش پیدا کرده است. این سایت در تاریخ بیست و نهم مرداد ماه سال 1388 شمسی برای بار دوم سیستم مدیریت محتوای خود را تغییر داد و بازگشایی شد و تمامی مطالب و آرشیو های سایت متعلق به بعد از تاریخ مذکور می باشد. این سایت از سال 1392 در آدر س http://fwi.ir/forum به فعالیت خود ادامه می دهد.