نام‌کاربری:  
رمزعبور:     

    بزودی
    انتخاب بهترین کاربر ماه
    چه کسی بهترین کاربر ماه است؟
By : MyBBSkin.CoM

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه ماردوش
جغد
**********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:397
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 14
تشکر ها: 4427
788 تشکر شده در 327 ارسال

سکه: 10,629.28Ω

ارسال: #1
داستان کوتاه ماردوش
سرم را بالا می آورم و به مردی که جلویم نشسته است می نگرم. او صد و هفتاد و پنج سانتی متر قد دارد و سراپا سیاه پوشیده است. حتی دور صورتش پارچه ای سیاه پیچیده و فقط چشمانش سرخ رنگش پدیدارند. لحظه ای نگاهمان با هم تلاقی می کند و من پشت چشمان او شرارتی بی انتها را می بینم. برای هزارمین بار از خودم می پرسم او کیست؟
آن مرد سه ساعت قبل به مغازه ام آمد و از من خواست در مقابل مبلغی کلان کاری برایش انجام دهم. وقتی از او پرسیدم چه کاری خونسردانه کلمه ای را به زبان آورد که مو را بر تنم سیخ کرد. احضار.
من یک اغواگر تاریکی هستم و جادوهای سیاهی را انجام می دهم که کمتر کسی حتی جرات فکر کردن به آنها را دارد. اما احضار؟ اگرچه فرایند این کار را به خوبی می دانم، تا کنون فقط یک بار و آن هم در حضور و با نظارت کامل استادم این کار را کرده ام. احضار به معنای تجاوز از حدود حیات است و با هیچ یک از گناهان دیگری که تا کنون مرتکب شده ام قابل قیاس نیست. ابتدا خواسته مرد را رد کردم اما سرانجام وقتی او آن مبلغ هنگفت را چند برابر کرد، طمع کردم و در مقابل اصرار زیاد او تسلیم شدم.
مرد هنوز نگفته که می خواهد روح چه کسی را احضار کند. او فقط از من خواست با او بیایم و سوار بالگردش شوم. حتی نمی دانم مقصدمان کجاست. اما احتمال می دهم قبرستان یا آرامگاه کسی باشد. جایی که بقایای جسد فردی وجود دارد بهترین جا برای احضار روح اوست.
«رسیدیم.» این صدا مرا به خود می آورد. به قدری در فکر فرو رفته بودم که متوجه نشده بودم بالگرد فرود آمده. به دنبال مرد پیاده می شوم و در کمال حیرت می بینم که در کوه هستیم.
مرد می گوید: «اینجا دماونده. جایی که فریدون ضحاک رو توی یه غار به زنجیر کشید و در غار رو با تخته سنگ بست.»
بلافاصه متوجه می شوم و با وحشت می گویم: «می خوای ضحاک رو احضار کنم؟»
«چیه دختر؟ ترسیدی؟ تو که گفته بودی در مقابل اون همه پول حاضری حتی انگره مینو رو هم از جهنم فرابخونی.»
«آره. حتی انگره مینو رو هم احضار می کنم اما ضحاک رو نه. وقتی اون دوباره پاش رو به این دنیا بذاره روز واپسین شروع می شه.»
مرد به آرامی می گوید: «من نمی خوام یه احضار کامل انجام بدی. فقط یه سایه از روح ضحاک رو می خوام. این با احضار کامل خیلی فرق داره.»
لحظه ای مبهوت می مانم و بعد به او می گویم: «برای چی؟ این کار چه فایده ای داره.»
مرد خنده ای شیطانی سر می دهد و می گوید: «ضحاک راز جاودانگی رو کشف کرده بود. اون کمی قبل از قیام فریدون به هند لشکرکشی بود و با جستجو در کتابخانه ها و اسناد محرمانه شمن های هند فهمیده بود طور به جادودانگی دست پیدا کنه. اما فریدون با جادوی اهوراییش جاودانگی اون رو که با روش اهریمنی به دست اومده بود از بین برد.»
سرم را تکان می دهم. «امکان نداره. من شاید یه ساحره سیاه باشم اما باز هم کارهایی هست که ازشون اجتناب می کنم. نه. می خوام برگردم و پول رو هم نمی خوام.»
چشمان مرد برق می زند. او می گوید: «متاسفانه نمی شه. یا احضار رو انجام می دی یا همینجا می کشمت.» او دستش را به سمت هفت تیری که روی کمرش بسته می برد.
فریاد می زنم: «صبر کن. باشه احضار رو انجام می دم اما یه شرط داره.»
مرد می گوید: «اینجا فقط من شرط می ذارم.» و هفت تیر را به سمت من نشانه می رود.
دستانم را به نشانه تسلیم بالا می برم و می گویم: «فقط می خوام من رو هم توی راز جاودانگی شریک کنی.»
چشمان مرد بار دیگر برق می زند. «همین؟ این که مساله ای نداره. تو هم می تونی جاودانه شیورودی غار پشت اون سنگ گنده است.» و نوک هفت تیر را به سمتی می گیرد.
بر می گردم و به آن سو نگاه می کنم. سنگی بزرگ و کروی با قطر سه متر. سوتی می کشم و می گویم: «باید تکونش بدیم؟»
«نه دختر. لازم نیست.» و کلمه ای ناآشنا را فریاد می زند. سنگ به صورت انبوهی از گرد و خاک از هم می پاشد و ورودی غار نمایان می شود. «لطفا نور احضار کن. من نمی تونم.»
وردی برای احضار یک گوی نورانی می خوانم و آن را طوری تنظیم می کنم که بالای سرم شناور بماند. آنگاه وارد غار می شوم. مرد هم به دنبال من می آید. ما حدود ده متر راه می رویم تا به انتهای غار برسیم. آنجا اسکلتی ملبس به لباسی پاره پاره وجود دارد که از دست هایش به زنجیرهایی که به سقف غار متصلند آویخته شده است. بقایای جسد ضحاک. وقت را هدر نمی دهم و به اشاره دستم از مرد می خواهم که عقب برود. آنگاه مراسم احضار را شروع می کنم.
وقتی به قسمتی از مراسم که لازم نیست وردی خوانده شود می رسم مرد جلو می آید و می پرسد: «به کجا رسیدی؟»
جواب می دهم: «دریچه جهنم در حال شکل گیریه. چند لحظه دیگه کامل می شه و بعد فقط باید سه بار اسم ضحاک رو صدا بزنم.»
«از کجا می فهمی کامل شده؟»
«وقتی شعله های جهنمی غار رو پر کرد.نگران نباش، اون شعله ها ما رو نمی سوزونن.»
«خوبه.» به محض اینکه مرد این کلمه را به زبان می آورد حسی از نگرانی به من دست می دهد و می چرخم تا به او بنگرم. او هفت تیرش را دو باره به سمتم نشانه رفته.
می گویم: «داری چه غلطی می کنی؟»
«خیلی ساده است. می خوام بکشمت و کارت اعتباریم رو از جسدت بردارم. واقعا فکر کردی اون همه پول رو بهت می دم؟»
«وقتی مرده باشم نمی تونم روح ضحاک رو صدا بزنم.»
«خودم می تونم. فقط نمی تونستم دریچه جهنم بود رو باز کنم که این کار رو هم تو کردی. حالا بمیر.»
قبل از اینکه انگشت مرد اهریمنی روی ماشه بلغزد تنها کاری که به ذهنم می رسد را انجام می دهم. به جلو هجوم می برم و با او گلاویز می شوم. صدای بنگی به گوش می رسد و من درد هولناکی را در بازوی چپم احساس می کنم.
مرد با استفاده از این موقعیت هفت تیر را می اندازد و بازویم را می فشارد. از درد جیغ می کشم و با سر به دماغ او می کوبم. مرد رهایم می کند و دماغ خون آلودش را می گیرد و من با پایم سلاح را به کناری پرتاب می کنم و عقب می روم.
مرد اهریمنی لحظه ای اوضاع را بررسی می کند و بعد با خونسردی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده می گوید: «دریچه باز شد. نمی خوای ضحاک رو صدا بزنی؟»
قهقهه ای سر می دهم و می گویم: «می خوای نیروم رو از دست بدم و بعد راحت از شرم خلاص شی؟» و محتاطانه گامی به جلو بر می دارم. مرد لحظه ای مردد می ماند و بعد فریادزنان به سمت هجوم می آورد. وانمود می کنم که می خواهم با او گلاویز شوم و در آخرین لحظه به پشت او می چرخم و لگدی به کمرش می زنم. او چند گام به جلو پرتاب می شود، در لبه دریچه جهان مردگان تعادلش را از می دهد و نعره زنان با سر به جهنم سقوط می کند.
لبخندی شیطانی می زنم. از شر او خلاص شدم. اکنون باید راز جاودانگی را بفهمم و بعد می توانم از این غار بیرون بروم. فریاد می زنم: «ضحاک ماردوش. ضحاک مار دوش. ضحاک ماردوش.» و روی این تمرکز می کنم که فقط روح او را فرا بخوانم. شاید پلید باشم اما تمایلی به نابودی دنیا ندارم.
پیکره مه مانندی در برابرم شکل می گیرد. پادشاه ستمگر. همزمان احساس ضعف به من دست می دهد. ارواح ارتباط شدید و کش مانندی با جهان مردگان دارند و آوردن آنها به دنیای زندگان مستلزم انرژی فراوانی است.
صدای ماردوش را در سرم می شنوم. کی جرات کرده آرامش من رو بهم بزنه؟
خنده ای سر می دهم و می گویم: «تو دیگه هیچ قدرتی نداری ضحاک. تو فقط یه روحی.» و با ذهنم به او فشار می آورم. اگرچه ضعیف شده ام اما مطمئنم می توانم یک روح را تحت کنترل بگیرم.
اما اشتباه می کنم. روح به راحتی فشار ذهنی مرا پس می زند و بار دیگر صدایش در سرم طنین می اندازد. فکر می کنی قدرت تو من رو به اینجا کشونده؟ اشتباه می کنی. اومدن من به اراده خودم بوده. می خواستم ببینم کی جرات کرده مزاحمم بشه.
پیکره ناپدید می شود و من احساس بی وزنی می کنم. به اطرافم می نگرم و با وحشت متوجه می شوم که توسط نیرویی نامریی از جا بلند شده ام و به طرف دریچه ای که ساخته ام برده می شوم. من همانند مرد اهریمنی با سر به درون دریچه می روم و دریچه بسته می شود. با کمک قدرت های جادوییم خودم را در هوا شناور نگاه می دارم و به زیر پایم می نگرم. آن پایین آتشی داغ شعله ور است. آن قدر داغ که حتی از این فاصله گرمایش را حس می کنم. البته مسئله ای نیست. می توانم دریچه ای بسازم و به دنیای زندگان برگردم.
اما باز هم اشتباه می کنم. قبل از اینکه ورد خواندن را آغاز کنم چندین موجود آتشین اطراف ظاهر می شوند و به طرفم هجوم می آورند. وقتی دندان ها و چنگال هایشان درون بدنم فرو می رود بدترین درد عمرم را حس می کنم و با بلندترین صدایی که می توانم جیغ سر می دهم.
08-07-2016 05:54 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

 





تــرجمـه شده توسط: Www.My-BB.Ir و iora.ir
قدرت گرفته از: MyBB, © 2002-2018 MyBB Group.
Theme Design by امید کریم زاده

وب سایت طرفداران فانتزی ایران ، یکی از اولین سایت های ایرانی با موضوع ادبیات و ژانر فانتزی است که با هدف آشنایی نوجوانان و جوانان ایرانی با این گونه ادبی که در ایران به تازگی گسترش پیدا کرده است. این سایت در تاریخ بیست و نهم مرداد ماه سال 1388 شمسی برای بار دوم سیستم مدیریت محتوای خود را تغییر داد و بازگشایی شد و تمامی مطالب و آرشیو های سایت متعلق به بعد از تاریخ مذکور می باشد. این سایت از سال 1392 در آدر س http://fwi.ir/forum به فعالیت خود ادامه می دهد.