نام‌کاربری:  
رمزعبور:     

    بزودی
    انتخاب بهترین کاربر ماه
    چه کسی بهترین کاربر ماه است؟
By : MyBBSkin.CoM

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه درگذشته
جغد
**********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:397
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 14
تشکر ها: 4427
788 تشکر شده در 327 ارسال

سکه: 10,629.28Ω

ارسال: #1
داستان کوتاه درگذشته
می گویم: «دیگه بسه. طاقت ندارم.»
برف به صورتمان سیلی می زند و روی زمین می ریزد. صدای ریزش سنگ ها در هوا می پیچد. در حالیکه از سرما می لرزم روی زمین ولو می شوم.
ابراهیم برمی گردد و مقابل من زانو می زند. با یک دست چانه ام را بالا می آورد و می گوید: «می خوای بمونی و بذاری اونا بگیرنت؟»
دهانم را می گشایم تا جواب مثبت دهم اما قبل از اینکه صدایی از دهانم خارج شود گرمایی را روی صورتم حس می کنم و یک لحظه بعد متوجه می شوم که از استاد پیرم سیلی خورده ام. او با لحن خشنی می گوید: «بلند شو دختر.»
ابراهیم به زور من را روی پاهایم بلند می کند و با خود می کشاند. همانطور که بالا می رویم او زمزمه می کند: «طاقت بیار نگین. یه کم جلوتر یه پناهگاهه. اونجا می تونیم استراحت کنیم و یه غذای گرم بخوریم.»
من هیچ ایده ای ندارم که استادم در میان برف و مه چگونه راهش را پیدا می کند و بی حال تر از آنی هستم که از او بپرسم. هیچ نشانه ای در راه نیست، نه درختی، نه سنگی، نه هیچ پرنده یا حیوانی، و آسمان هم مشخص نیست تا او به وسیله آن جهت یابی کند. هر چه جلوتر می رویم مه غلیظ تر می شود.
ما برای زمانی به درازای ابدیت در کولاک راه می رویم، من بارها زمین می خورم و به استادم می گویم که نمی توانم ادامه بدهم و از او می خواهم که رهایم کند، اما او هر بار من را با التماس و تهدید بلند می کند و به دنبالش می کشاند. سرانجام بعد از مدت ها از شدت کولاک به نحو قابل ملاحظه ای کم می شود و همزمان تغییری را در سطح زیر پایم حس می کنم و فریاد می کشم: «داریم روی سنگفرش راه می ریم.»
«آره دخترم. داریم به مرزهایی جادویی می رسیم که هوای بد رو دور نگه می دارن.»
«و کی به خودش زحمت داده توی این ارتفاع چنین کاری بکنه؟»
«رستم.»
«همون آب و هواساز پیر که ...»
«نه. اون رستم رو نمی گم. منظورم رستم جهان پهلوان کیقباد و کیکاووس و کیخسرو هست. پسر زال.»
لحظه ای متحیر می مانم و می گویم: «چرا اون چنین کاری کرده؟»
«تا فردی که براش احترام زیادی قائل بود رو دفن کنه.»
«کی؟ کیخسرو؟ سیاوش؟ سهراب؟»
«کیخسرو اصلا جسدش پیدا نشد. سیاوش توی توران دفنه. سهراب هم توی زابل. اینجا دخمه اسفندیاره.»
چند قدم دورتر مه ناپدید می شود و من چمنزاری زیبا و پر از گل های وحشی که جاده ای از جنس سنگ های سرخ از وسطش می گذرد را می بینم. جاده به مثلثی مرمری به ارتفاع یک متر ختم می شود.
کیمیاگر من را رها می کند تا خودم راه بروم. به آهستگی به بنا نزدیک می شوم و دستی روی سطح آن می کشم. حس عجیبی به من دست می دهد. حسی سرد اما خوش آیند. تمام خستگی راهپیمایی در کولاک از وجودم رخت می بندد و شادابی جای آن را می گیرد.
می گویم: «و تو چطور از وجود اینجا خبر داری؟»
«اتفاقی پیداش کردم. ماجرا بر می گرده به سی و هشت سال قبل. اون موقع من و دوستم خواجه رجب با یه کاروان سفر می کردیم که یه دسته از راهزن ها بهمون حمله کردن. کاروان پراکنده شد و هر کس به یه طرف رفت. من و خواجه رجب به طور اتفاقی به این جا رسیدیم و این بنا رو کشف کردیم.»
«از کجا می دونی که این دخمه اسفندیاره؟»
«داخلش یه تابوته و لوح روی تابوت می گه رستم این بنا رو ساخته تا آرامگاه ابدی اسفندیار باشه.»
«یعنی رفتین داخل این هرم کوچیک؟»
«دخمه زیر زمینه. این هرم فقط ورودیه.»
«ابراهیم هرم را دور می زند و آن سوی آن خم می شود. لحظه ای بعد او بر می خیزد و همزمان صدای لغزش سنگ به گوش می رسد و آن وجه هرم که مقابلم است تا نیمه کنار می رود و یه راه پله را آشکار می کند. به دلیل اینکه تنها چند قدم جلوتر روشن است عمق راه پله مشخص نیست.
کیمیاگر به کنار من باز می گردد. می پرسم: «چطور بازش کردی؟»
«یه اهرم اون پشته. باید تکون داده بشه تا صفحه سنگی بره کنار.»
با یک ورد یک گوی نورانی می سازم و آن را به چند قدم جلوتر درون دخمه می فرستم که ناگهان صدای خش خشی شنیده می شود. من و ابراهیم همزمان برمی گردیم.
خواجه رجب. در صورت پیرمرد چند کبودی و دلمه خون به چشم می خورد. گوشه لبش شکافته و لباس سفید او از چیزی که احتمالا خون باشد به رنگ ارغوانی در آمده است. او خس خس کنان می گوید: «متاسفم. اونا تهدیدم کردن که خانواده ام رو می کشن.» بعد چند قدمی برمی دارد و آنگاه با صورت روی زمین سقوط می کند. وقتی به پشت لباس او می نگرم متوجه می شوم که چاقویی در کمرش فرو رفته.
من و ابراهیم لحظه ای بهت زده می مانیم. خنده ای شرورانه که از پشت مه شنیده می شود ما را به خود می آورد. لحظه ای بعد دوازده نفر از مه بیرون می آیند. عثمان پاشا مشاور حاکم تبریز از طرف خلیفه عثمانی، یوسف بیگ داروغه شهر و ده نفر از سربازان عثمانی.
ابراهیم با خشمگین ترین صدایی که تا کنون از او شنیده ام می گوید: «پست فطرت ها. اون باهاتون چی کار کرده بود که کشتینش؟»
عثمان پاشا می گوید: «جرمش دوستی با مجرم و جنایتکاری مثل تو بود.»
یوسف بیگ قدم به می گذارد و طوماری را که در دست دارد باز می کند و می خواند: «طبق دستور علی پاشا، حاکم شهر تبریز از سوی خلیفه عبدالحمید، ابراهیم حلوانی و نگین سیاف ...» حرفش به دلیل چاقویی که در گلویش جا خوش کرده ناتمام می ماند. چاقویی شکاری که چند لحظه ییش روی کمربند من بود.
پیشکار حاکم با هراس پشت تفنگ دارها می رود و فریاد می زند: «بگیریدشون. اگه مقاومت کردن بکشیدشون.»
من قداره ای که به کمر بسته ام را از نیام بیرون می آورم و ابراهیم هم دست به شمشیر می شود.
عثمان پاشا می گوید: «تیراندازها، تفنگ ها آماده.» ده سرباز تفنگ های سرپرشان را بالا می آوردند و به سمت ما می گیرند. لعنتی. حتما آنها را قبلا پر کرده اند. «شلیک کنین.»
انگشت ها روی ماشه ها می لغزد و من خودم را اماده می کنم تا درد و سوزش فلز درون بدنم را حس کنم، اما استاد پیرم با سرعتی باورنکردنی خودش را جلوی من می اندازد و گلوله به جای من به او برخورد می کند. پیرمرد تلوتلو می خورد و کنار دوستش به زمین می افتد. می بینم که تاجر با آخرین رمقش دستش را بالا می آورد تا آن را در دست استادم قفل کند.
لحظه ای بیشتر طول نمی کشد که خشم و تمایل به انتقام جای بهت زدگی را می گیرد. قبل از اینکه سربازان بار دیگر تفنگ ها را پر کنند با قداره ام به جلو می جهم و آن را مستقیم در قلب نزدیک ترین سرباز فرو می کنم و فوری بیرون می کشم. دومین سرباز می خواهد با من گلاویز شود که یک ضربه سریع قداره ام دست او را از مچ می اندازد. سرباز بعدی تفنگش را رها می کند، مچ دست راستم را می گیرد و با من گلاویز می شود و هر دو روی زمین می افتیم. من قداره ام را می اندازم، او را به زمین میخکوب می کنم و با چنان قدرتی مشت هایم را بر صورتش فرود می آورم که استخوان های صورتش در هم می شکند. وقتی مرد با ناله ای از حال می رود از روی او بلند می شوم تا با چهارمین سرباز روبرو شوم و با زانو به وسط پاهایش می زنم و هنگامی خم می شود آرنجم را روی کمرش می کوبم. می خواهم با پنجمین سرباز درگیر شوم که چیزی محکم به پشت سرم برخورد می کند. می نالم و بر زمین می افتم. بلافاصله پایی من را بر می گرداند و بعد محکم روی شکمم فرود می آید. نفس از ریه هایم خارج می شود و قبل از اینکه چشمم به صورت ضاربم بیفتد به نحوی می دانم که او عثمان پاشا است. نیش مشاور علی پاشا به طرزی شرورانه باز شده. او می گوید: «کشتن سربازای حکومتی هم به جرایم تو اضافه شد و چون اون هر دو شریک جرمت مردن باید مجازات اونا رو هم تحمل کنی. بیاین ببندینش.» او دو کلمه آخر را خطاب به سربازها می گوید و بعد پایش را از شکمم بر می دارد.
دو سرباز بازوهایم را می گیرند و بلند می کنند. آنها مرا به سمت روی سطح مرمری هرم کوچک که ورودی آن مجددا بسته شده هل می دهند. دستی پشت سرم را می گیرد و صورتم را روی سطح مرمر می فشارد. سربازی دیگر شروع به بستن دست هایم می کند. عثمان پاشا از جلوی من می گذرد و دستی به هرم می کشد. او زیر لب می گوید: «یعنی کی این هرم رو اینجا ساخته؟» بعد ثانیه ای مکث می کند و می گوید: «به هر حال مهم نیست.»
صدایی رعدآسا طنین می اندازد: «دستای کثیفتون رو از اون بکشین.» این صدا به گوشم آشناست. آیا امکان دارد ...
دو سرباز لحظه ای از من غافل می شوند و به گوینده می نگرند و من با استفاده از همین فرصت خودم را از دست آنها رها می کنم و سربازی که صورت من را به سطح سرد مرمر می فشرد را با لگد روی زمین می اندازم. سرباز دیگر ترجیح می دهد از من فاصله بگیرد.
تازه وارد سراپا سیاه پوشیده و تنها چشمانش پدیدار است. او شمشیری با تیغه ای بلند را در دست دارد. عثمان پاشا فریاد می زند: «شما چهارتا به حسابش برسین. بقیه هم برین سراغ دختره.»
سربازی که چند لحظه قبل دستانم را می بست با شمشیر کشیده به سمت هجوم می آورد. از جلوی او جاخالی می دهم و با آرنج به دماغش می کوبم. بعد پشت سرش را می گیرم و پیشانیش را روی سنگ فرود می آورم. بدن بی حال او روی زمین می افتد.
خم می شوم و شمشیر سرباز از پا در آمده را بر می دارم، سپس بر می گردم تا ببینم سربازی که با لگد بر زمین انداخته ام در حال بلند شدن است. با لگدی به سرش او را دوباره نقش زمین می کنم و با شمشیر به سمت عثمان پاشا می روم. او با ناامیدی آخرین سرباز را به سمت من هل می دهد. «کارش رو بساز.»
سرباز با احتیاط به من نزدیک می شود. از چشمانش می خوانم که ترسیده است. حمله ای دروغین به سمت کلاهخودش انجام می دهم، او شمشیرش را بالا می آورد تا جلوی ضربه را بگیرد، اما من شمشیرم را به پایین تاب می دهم و با یک ضربه هر دو پای او را از زانو قطع می کنم. سرباز نالان روی زمین می افتد و پاهایش را می گیرد. من بی اعتنا به او به حرکت به سمت عثمان پاشا ادامه می دهم.
مشاور حاکم با وحشت به اطراف می نگرد. در همان لحظه تازه وارد چهارمین سرباز را هم از پا در می آورد و به سمت ما می آید. عثمان پاشا به زانو می افتد و ضجه می زند: «خواهش می کنم بهم رحم کنین.»
جواب می دهم: «مگه تو به استادم رحم کردی؟» و با تیغه شمشیر به گردن او می زنم. شدت ضربه ام آن قدر زیاد است که سر او چند متر آن طرف تر پرتاب می شود.
بلافاصله به سمت ابراهیم بر می گردم. روی پیراهن کیمیاگر پیر دو جای گلوله دیده می شود. و با آخرین رمقش سعی می کند به حالت نیمه نشسته در بیاید. کنار او زانو می زنم و دستم را زیر سرش می گذارم تا به او کمک کنم بلند شود. او می گوید: «جسد من و رجب رو توی یه قبر دفن کن.» بعد برای همیشه خاموش می شود.
وقتی بلند می شوم و به سمت تازه وارد می چرخم احساس می کنم که مایعی داغ روی گونه هایم جاری است. دستم را بالا می آورم و به سمت صورت آن مرد دراز می کنم. دستم پارچه سیاهی که بر صورت او کشیده شده را کنار می زند و من در کمال شگفتی کسی را می بینم که حتی تصور دوباره دیدنش را نمی کردم.
می گویم: «مسعود؟» و خودم را به سمت او پرتاب می کنم و صورتم را به سینه اش می فشارم. او دستانش را دور کمرم قرار می دهد. در همان حالت زمزمه می کنم: «چطور پیدامون کردی؟»
«وقتی سربازای حاکم رفتن سراغ رجب حدس زدم که اون به اونا لو بده که شما کدوم طرف رفتین. برای همین قصر حاکم رو زیر نظر داشتم و وقتی یه دسته از سربازها با داروغه و مشاور و رجب اومدن بیرون تعقیبشون کردم.»
چند ثانیه بعد سوال مهم تری به ذهنم خطور می کند. می گویم: «اصلا چطوری از اون شب جون به در بردی؟ چرا بعدش توی محل قرار حاضر نشدی؟»
مسعود من را رها می کند و گامی به عقب بر می دارد. او نجوا می کند: «چی باعث شده فکر کنی من از اون شب جون به در بردم؟»
لحظه ای با گیجی به او خیره می شوم و متوجه می شوم که پوست و لباس های او در حال رنگ باختن است. دهانم را باز می کنم تا چیزی بگویم اما او حرفم را قطع می کند: «من فقط اینجام تا دینم رو به کسی که بارها جونم رو نجات داده ادا کنم.» لحظه ای بعد نور شدیدی می تابد به طوری که من ناخودآگاه چشمانم را می بندم. وقتی چشمانم را می گشایم اثری از مسعود نمی بینم. باد سردی به وزش در می آید و من به خودم می لرزم، اما لحظه ای بعد حس می کنم در گرمایی مطبوع و دوست داشتنی غرق شده ام، گرما را روی پوستم حس نمی کنم، بلکه آن را به طور یک نواخت در تمام بدنم حس می کنم. گرمایی ملایم و دوست داشتنی. بعد صدایی مانند صدای مسعود، اما با حالتی لطیف و ملکوتی درون سرم می گوید: «مواظب خودت باش نگین. خداحافظ. خداحافظ برای همیشه.»
08-07-2016 05:53 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

 





تــرجمـه شده توسط: Www.My-BB.Ir و iora.ir
قدرت گرفته از: MyBB, © 2002-2018 MyBB Group.
Theme Design by امید کریم زاده

وب سایت طرفداران فانتزی ایران ، یکی از اولین سایت های ایرانی با موضوع ادبیات و ژانر فانتزی است که با هدف آشنایی نوجوانان و جوانان ایرانی با این گونه ادبی که در ایران به تازگی گسترش پیدا کرده است. این سایت در تاریخ بیست و نهم مرداد ماه سال 1388 شمسی برای بار دوم سیستم مدیریت محتوای خود را تغییر داد و بازگشایی شد و تمامی مطالب و آرشیو های سایت متعلق به بعد از تاریخ مذکور می باشد. این سایت از سال 1392 در آدر س http://fwi.ir/forum به فعالیت خود ادامه می دهد.