نام‌کاربری:  
رمزعبور:     

    بزودی
    انتخاب بهترین کاربر ماه
    چه کسی بهترین کاربر ماه است؟
By : MyBBSkin.CoM

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نامه ای به آسمان
نام کاربری ام دینا خونده می شه
*



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:68
تاریخ عضویت:Jan 2014
اعتبار: 4
تشکر ها: 93
227 تشکر شده در 68 ارسال

سکه: 1,857.01Ω

ارسال: #1
نامه ای به آسمان
سلام مجدد!
ما از رو برو نیستیمsot
به امید آنکه با نقداتون من و داستان رو با خاک یکسان کنیدHammer

* داستان فانتزی نیست... با این دید برید سراغشنیشخند


*****


پسرک مداد زرد را از روی میز برداشت. روی کاغذ سفید یک دایره کشید و دورش را پر کرد از خط های کوتاه و بلند تا آسمان را روشن کند. با سیاه برایش چشم و ابرو کشید و لبخندی سرخ روی صورت خورشیدش نشاند. صورتی را برداشت. یک دایره ی کوچک کشید تا بشود سر. یک لباس بلند و دست هایش. با سبز برایش چشم گذاشت و یک روسری هم انداخت روی سرش. با قهوه ای موهایش را کشید که از روسری ریخته بودند بیرون و یک لبخند دیگر. همین که آبی را برداشت چشم هایش پر شدند از اشک. لبهایش را برچید و ابروهایش را درهم کشید تا گریه نکند. پدرش همیشه می گفت :« مرد که گریه نمی کنه! » همان طور که سعی داشت جلوی اشک هایش را بگیرد شروع کرد به کشیدن ابر. زیر پای زن توی نقاشی اش ابر کشید و ابر کشید و ابر کشید...
صدایی پیچید توی گوشش:
- چی داری می کشی شایان جونم؟
بی اختیار نفسش را حبس کرد و مداد از دستش افتاد. لبهایش می لرزید و چشمان اشک آلودش پر از ترس بودند. آنقدر وحشت کرده بود که حتی نتوانست به عقب برگردد و صورت مهربان مربی مهدکودک، یا آنطور که بچه ها صدایش می کردند « خاله مهتاب » را ببیند. مهتاب که پسرک را اینطور دید به او نزدیک تر شد و با نگرانی پرسید:
- ترسوندمت؟ ببخش خاله...
با احتیاط سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. وقتی لبخندش را دید فهمید چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. این خاله هم مثل خاله سحر خودش بود که می آمد دنبالش و می بردش تا با آن دختر کوچولوی زشتش که همیشه همه ی صورتش تفی بود بازی کند. مهتاب لبخندی زد و دست برد و نقاشی او را از روی میز برداشت:
- بذار ببینم چی کشیدی؟
نگاهی به نقاشی انداخت و گفت: « وای چه خوشگله شایان! چقده قشنگ کشیدی! اما ببینم.... چرا ابرا به جای آسمون روی زمینن؟ » پسرک تنها با چشمان درشتش به او خیره شد و چیزی نگفت. چرا این آدم بزرگ ها هیچ وقت نمی فهمیدند....؟
پسری که کنارش نشسته بود گفت:
- خاله اون که نمی تونه جواب بده! اینقدر خنگه که نمی تونه حرف بزنه!
مهتاب با لحنی هشدار آمیز گفت :« سینا! مودب باش! شایان خیلیم باهوشه! » یکی از دختر هایی که آن طرف میز نشسته بود با صدای بلند گفت:
- آجی ام می گه شایان لاله!
مهتاب نگاه سرزنش آمیزش را اینبار به او دوخت. شایان هم به او نگاه کرد. نمی دانست « لال» یعنی چه. یکی دیگر از بچه ها پرسید:« لال ینی چی؟ » مهتاب می خواست جواب دهد که همان دختری که « آجی » اش به شایان می گفت لال گفت:
- ینی نمی تونه حرف بزنه دیگه!
اخم کرد. او لال نبود؛ می توانست حرف بزند. بلد بود یک عالم شعر های قشنگ بخواند! ایستاد و دهانش را باز کرد تا با صدای بلند این را فریاد بزند؛ اما صدایی جز یک ناله ی نا مفهوم از دهانش خارج نشد. بچه ها خندیدند. با صدای بلند می خندیند و با انگشت او را نشان می دادند. مسخره اش می کردند.مهتاب از کنار او بلند شد با صدای بلند گفت:« بچه ها! بس کنید دیگه! این کار درست نیست! شما نباید کسی رو مسخره کنید! » چند نفری با این حرف او دست از خندیدن کشیدند؛ اما بعضی ها هنوز داشتند می خندیدند. مخصوصا آن پسری که کنار شایان نشسته بود؛ همانی که اسمش سینا بود.
شایان عصبانی شد. از اینکه آنها مسخره اش کرده بودند، و بیشتر از اینکه دوباره در حرف زدن شکست خورده بود. با همین عصبانیت دستش را بالا برد و محکم به سر سینا کوبید. یک لحظه همه ساکت شدند. شایان فقط با اخم به سینا که از این ضربه گیج شده بود و پلک هایش را به هم می زد، نگاه می کرد. پیش از آنکه مهتاب از شوک این خشونت ناگهانی بیرون بیاید سینا از جایش بلند شد و رو به روی شایان ایستاد. قدش چند سانتی بلندتر بود و هیکلش بزرگتر. چشم غره ای به شایان رفت و دو دستش را گذاشت روی سینه ی او و محکم هلش داد. شایان تلو تلو خورد و افتاد روی دختری که کنارش نشسته بود و باعث شد سر او بخورد به دیوار پشت سرش. دخترجیغ کشید و شروع کرد به گریه کردن. موهای شایان را می کشید و همان طور جیغ می کشید. مهتاب بالاخره از شوک بیرون آمد و به طرف آنها دوید:
- چی کار دارید می کنید شما؟ دعوا نکنید ببینم!
سریع شایان را از روی دختر بلند کرد. و نگاهی به سر او انداخت. در آغوشش گرفت و گفت:« گریه نکن پریسا... چیزی نشده.... » چشمان شایان پر از اشک بود اما گریه نمی کرد. سینا دستش را بالا برده بود که دوباره او را بزند که مهتاب متوجه شد و با عصبانیت گفت:« یکی خوردی یکی زدی! بسه دیگه! » و همان طور که دستش را روی موهای بلند پریسا می کشید با نگرانی رو به شایان ادامه داد:« ببینمت تو رو؟ خوبی؟ چیزی نشدی؟ » شایان بی توجه به حرف او دوباره سر جایش نشست و به نقاشی اش چشم دوخت. مهتاب نفس عمیقی کشید و گفت:
- خوب حالا برگردید سر نقاشیاتون.... دیگه هم نبینم کسی با کسی دعوا کنه ها! وگرنه فردا که عمو فرزاد اومد نمی ذارم برید تمرین نمایش!...
همه ی بچه ها یکصدا گفتند:« چشم! » و پریسا با صدای بلند فین فین کرد. فقط شایان بود که همچنان سرش را پایین انداخته بود و زل زده بود به نقاشی اش. برایش فرقی نمی کرد؛ او که نقشی نداشت در آن نمایش. مداد قهوه ای پررنگ را برداشت. روی ابرها درخت کشید. درخت های بزرگ. روی درخت ها میوه کشید. زیرشان را پر کرد از گل. یک دسته گل هم داد دست زن توی نقاشی...
شایان تا خود ظهر کشید. آنقدر که تمام برگه اش پر شد. وقتی خاله مهتاب گفت نقاشی هایشان را ببرند و بدهند به او تا بگذارد توی پوشه هایشان و بعد بروند برای ناهار یا اینکه بروند پایین تا بیایند دنبالشان، او داشت هشتمین پروانه اش را می کشید. آنقدر غرق کارش بود که حتی صدای او را نشنید. کلاس خالی شده بود و شایان هنوز داشت می کشید. مهتاب کنار او زانو زد و نگاهش کرد که با چه دقتی داشت بالهای پروانه ی دوازدهمی را رنگ می کرد. یکی دیگر از خاله های مهدکودک سرش را آورد توی کلاس و گفت:
- شایان! بدو بابات منتظره!
شایان با این حرف او از جا پرید و باعجله شروع کرد به جمع کردن وسایل نقاشی اش. مهتاب دستش را دراز کرد و گفت:« نقاشی خوشگلتو بده به من برو پایین.... » شایان بسته ی مداد رنگی را روی میز انداخت و دستش را روی برگه گذاشت تا نگذارد خاله مهتاب برش دارد. مهتاب لبهایش را برچید و با لحن بچگانه ای گفت:« نمی دی اش به من؟ » شایان نقاشی را به سینه اش چسباند و به چشمان او خیره شد. مهتاب با اصرار بیشتری گفت:« بِدِش به من دیگه خاله.. بذارمش تو پوشه ات... » شایان سرش را به علامت منفی تکان و نقاشی را بیشتر به سینه اش فشرد. مهتاب با دلخوری نگاهش کرد و گفت:
- باشه نگهش دار واسه خودت. ولی همین یه بار رو ها فقط !
لبخندی شیرین روی لبهای پسرک نقش بست. نقاشی را با دقت تا کرد. مهتاب هم لبخند زد و کیف او را از قفسه بیرون آورد. در حالیکه زیپ کیف را باز می کرد گفت: « بیا بذارش اینجا... من بقیه وسایلت رو جمع می کنم.... » وقتی شایان نقاشی را با دقت لای کتاب های زبانش گذاشت و زیپ کیف را بست دست او را گرفت و با هم از کلاس بیرون رفتند. بهزاد سلیمی - پدر شایان - کنار جا کفشی منتظر پسرش بود. با دیدن او با لبخند برایش دست تکان داد. شایان دستش را از دست مهتاب بیرون کشید و به طرف پدرش دوید. بهزاد جلوی پسرش زانو زد و گفت:
- سلام مردِ کوچولو! چرا اینقدر دیر کردی؟
شایان سرش را پایین انداخت. بهزاد خندید و دستی به سر او کشید. سپس سرش را بلند کرد و به مربی پسرش نگاه کرد. مهتاب پیشدستی کرد و گفت:« سلام آقای سلیمی! » بهزاد ایستاد:« سلام خانم. » چند لحظه با دقت به او نگاه کرد و ادامه داد:« ببینم این آقا شایان ما امروز پسر خوبی بوده یا نه؟ » مهتاب لحظه ای تردید کرد. بهزاد که متوجه نگاه معنی دار او به شایان شده بود دوباره روبه روی پسرش زانو زد و گفت:« بدو برو کفشاتو بپو ببینم یاد گرفتی یا نه! » شایان با عجله به سمت جاکفشی شلوغ رفت تا کفش هایش را پیدا کند. بهزاد دوباره ایستاد و با لحنی خشک پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
مهتاب شانه بالا انداخت:
- امروز بچه ها کمی شایان رو... مسخره کردن به خاطر...
- می فهمم...
- و خوب شایان هم عصبانی شد و یه دعوای کوچیک با یکی از بچه ها داشتن...
بهزاد ابروهایش را در هم کشید. مهتاب با عجله ادامه داد:
- البته این تقصیر شایان نبود... برخورد بچه ها درست نیست... ولی به نظرم اومد شما در جریان باشید بهتره....
بهزاد سرش را تکان داد:« بله... متوجهم. » مهتاب ادامه داد:
- به هر حال... این شرایط برای شایان آسون نیست...
بهزاد سرش را تکان داد و از گوشه ی چشم به پسرش نگاه کرد که داشت کفش هایش را می پوشید. گفت:« باهاش حرف می زنم که دیگه چنین اتفاقی نیفته... از شما هم متشکر. با اجازه! » منتظر حرف دیگری از طرف مهتاب نشد و به طرف پسرش رفت و کمکش کرد تا کفش هایش را بپوشد. سپس دستش را گرفت و از مهد کودک بیرون برد.
ماشینش را همانجا جلوی در پارک کرده بود. شایان را روی صندلی عقب نشاند و خودش پشت فرمان نشست. همان طور که ماشین را از پارک بیرون می آورد شروع به صحبت کرد:
- چرا اینقدر دیر کردی؟ کلی کار داریم که نکردیم! فردا می خوایم بریم پیش مامان بزرگ و عمو بهرام.. یادت که نرفته؟!.... ببینم ناهار چی می خوری فسقلی؟ کباب دوس داری؟ کباب بگیریم؟ آره...؟ باشه پس کباب می گیریم! بزن بریم!
به کبابی سر کوچه اشان رفتند. بهزاد ماشین را پارک کرد جلوی در تا سفارش بدهد غذا را بیاورند در خانه. هوا گرم بود و در بهترین حالت نیم ساعتی طول می کشید غذا آماده شود. البته با آن صفی که جلوی در بود احتمالا چند برابر این طول می کشید. وقتی سفارش دو پرس کباب کوبیده با گوجه ی اضافی و یک برنج را داد دوباره پشت رول نشست و با عجله رفت سمت خانه. واقعا یک عالمه کار نکرده داشتند.
شایان کلید را از پدرش گرفت تا خودش در را باز کند. هزار بار کلید را چرخاند تا جهت درست را پیدا کند. و بهزاد تمام مدت داشت به او می خندید. بالاخره شایان توانست در را باز کند و از این موفقیت به پدرش نگاه کرد و خندید. بهزاد دستی به سر او کشید و گفت:« دیگه جدی جدی داری مرد می شیا! » کفش هایشان را همان جا جلو در رها کردند و رفتند داخل. بهزاد کیفش را روی مبل انداخت و به شایان گفت:« بدو برو دست و صورتت رو بشور و لباستو عوض کن تا غذا می یاد... » کولر را روشن کرد و رفت سمت آشپزخانه. در یخچال را باز کرد و بطری آب را برداشت و همان طور که چشمش عکس روی اپن بود از همان بطری آب خورد. احساس کرد زن توی عکس با آن چشمان سبزش سرزنش آمیز نگاهش می کند؛ همان طور که اگر به جای آن روبان مشکی گوشه ی قاب عکس، خود ساحل آنجا بود نگاهش می کرد.
با حس دلتنگی ناگهانی بطری آب را روی میز کوبید. میزی که ساحل خودش خریده بود برای خانه ی جدیدشان اما هیچ وقت نتوانست پشتش بنشیند. نفس عمیقی کشید تا بغضش را فرو دهد و همان طور که دکمه های پیراهنش را باز می کرد رفت سمت اتاق خواب. حدودا یکسال و نیم گذشته بود. دقیقا یکسال و پنج ماه و 16 روز بود که ساحل تنهایشان گذاشته بود. اما هنوز هم هربار که چشمش به آن عکس می افتاد حس می کرد قلبش فشرده می شود.
لباس هایش را عوض کرد و دست و رویش را شست و خودش را انداخت روی تخت. چشمانش را دوخت به سقف اتاق و سعی کرد ذهنش را متمرکز کند روی قرارداد مهمی که آن روز بسته بود و سفر فردایشان با شایان به انگلستان. در همین فکر ها بود که یک جفت چشم سبز بالای سرش ظاهر شدند و زل زدند به صورتش. باحالتی نمایشی و اغراق شده نفسش را حبس کرد و گفت:« ترسوندیم فسقلی! » شایان خندید. بهزاد هم لبخندی کمرنگ زد. سر جایش نشست و پسرش را محکم درآغوش گرفت. از آن آتش سوزی وحشتناک خانه اشان تنها یک چیز جان به در برده بود. همین « مردِ کوچکِ فسقلی » که زنده مانده بود؛ اما از آن روز حتی یک کلمه هم نتوانسته بود حرف بزند...
بهزاد همان طور که یکدانه پسر عزیزش را به سینه می فشرد گفت:
- کلاغا خبر آوردن امروز دعوا کردی....
درجا نگاه گناهکارانه ای در چشمان پسرک نشست. بهزاد او را از خودش دور کرد و با اخم کمرنگی نگاهش کرد:
- بهت گفته بودم دعوا کار خوبی نیست نه؟
لب های پسرم آویزان شدند. بهزاد ادامه داد:
- بهت خندیدن؟ آره بابا؟
شایان با حرکت سرش تایید کرد.
- اونا کار بدی کردن... ولی بابایی... تو که نباید کار بد اونا رو با یه کار بدتر جواب بدی! پس دیگه نشنوم شایان ما از این کارا کرده ها! باشه؟ اگه از این کارا بکنی هم من هم مامان ساحل از دستت ناراحت می شیم. تو که دوست نداری مامان ساحل تو بهشت از دستت ناراحت بشه؟
شایان سرش را تند و تند به علامت منفی تکان داد. بهزاد موهای او را به هم ریخت و گفت:
- آفرین پسر خوب! حالا بیا بریم میز رو بچینیم تا غذای خوشمزه ی شایان می یاد! بپر بالا ببینمت!
پسرش را نشاند روی شانه اش و بلند شد.
- اون بالا خوش می گذره؟ فردا می خوایم سوار هواپیما بشیما! می خوایم بریم اون بالا.... بالای ابرا! ویـــژ!
رفت سمت آشپزخانه. پسرک را گذاشت بنشیند روی اپن کنار عکس مادرش و خودش شروع کرد به آماده کردن میز ناهار و همان طور برای شایان از این حرف می زد که چقدر سوار هواپیما شدن و رفتن بالای ابرها کیف می دهد و اینکه احتمالا یک جایزه هم می گیرد توی پرواز. شایان هم عکس مادرش را برداشته بود و بغل کرده بود و همان طور که قاب را به خودش می فشرد با هیجان به حرف های بابایش گوش می داد.
مثل تقریبا تمام روز های یکسال گذشته دونفری، پدر و پسری، همه ی کارهایشان را کردند. غذا خوردند و ظرفها را شستند. استراحت کردند و وسایل سفرشان را جمع کردند و ساک هایشان را بستند. برای شام هم یک چیز سبک سر پایی خوردند. بهزاد زنگ زد به آژانس و گفت برای 6 ونیم صبح ماشین بفرستند دم خانه رفتند و بعد هم دونفری رفتند تا زود بخوابند. البته تنها کسی که زود خوابش برد بهزاد بود. شایان وقتی مطمئن شد پدرش به خواب رفته آرام و بی صدا به اتاق خودش رفت. آرام تر و بی صدا تر کشویی را باز کرد و یک دسته برگه بیرون آورد. همه را با دقت تا کرد و با قاب عکس مادرش را هم که همیشه کنار تختش بود، گذاشت توی کیف مهدکودکش. کیفش را هم گذاشت جلوی در کنار ساک ها. بعد دوباره بی صدا رفت کنار پدرش خوابید. قلب کوچکش تند تند می زد و با این فکر به خواب رفت که فردا صبح می خواهد برود به آسمان.
بهشت هم همان جا بود، همان جایی که مامان ساحلش رفته بود.

*****



ادامه اش توی پست بعدی
امضای diena0403:


[عکس: zyfm4vj7t96ainfrh8d0.jpg]

***** 늘 감사하는 마음으로 살자 *****
=
***** Always Live With a Thankful Heart *****
^_^
18-07-2014 02:56 PM
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط: هاریو مارالاهیس , بوفچه , Klaus , the ship
نام کاربری ام دینا خونده می شه
*



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:68
تاریخ عضویت:Jan 2014
اعتبار: 4
تشکر ها: 93
227 تشکر شده در 68 ارسال

سکه: 1,857.01Ω

ارسال: #2
RE: نامه ای به آسمان
وقتی شایان دوباره چشم هایش را باز کرد اولین چیزی که دید سقف ماشین بود. پلک هایش را چند بار با گیجی به هم زد. سرجایش نشست و خمیازه ای کشید. بهزاد از صندلی جلو گفت:« بیدار شدی فسقلی؟ » شایان چشمان خواب آلودش را بست و دوباره روی صندلی افتاد. سرش خورد به چیزی. وقتی زیر سرش را نگاه کرد چشمش به کیفش افتاد. با لبخند کیفش را در آغوش گرفت. می خواست دوباره بخوابد که بهزاد گفت:
- نخواب بابایی... داریم می رسیم. من نمی تونم بغلت کنم....
چشمانش را به زور باز نگه داشت و بندهای کیفش را اندخت روی دوشش. صورتش ر چسباند به شیشه. از آنجا می توانست هواپیمایی را ببیند که تازه از روی زمین بلند شده بود. هواپیما واقعا داشت می رفت بالا و سمت ابرها. خواب از سرش پرید. سوالی شکل گرفته بود در ذهنش: مامان ساحل هم سوار هواپیما شده بود و رفته بود بهشت؟
چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا به فرودگاه برسند. پیاده شدند و بعد از بیرون آوردن ساکهایشان وارد فرودگاه شدند. بهزاد می خواست شایان را بنشاند روی یک صندلی و خودش برود بار ها را تحویل دهد و کارت پرواز بگیرد. اما شایان قبول نکرد و درحالیکه با یک دست بند کیفش را می فشرد و با دست دیگر به لباس پدرش چنگ زده بود با او همراه شد.
خیلی زود داشتند از راهرویی می رفتند تا سوار هواپیما شوند. دستان کوچک شایان عرق کرده بودند آنقدر محکم بند کیفش را گرفته بود و چشمانش همه ی جزئیات را می بلعیدند. با کمک مهماندار صندلی هایشان را پیدا کردند. یک نفر پیش از آنها کنار پنجره نشسته بود. شایان با ناراحتی لب ورچید. دلش می خواست کنار پنجره بنشیدند و بفهمد کی می روند بالای ابرها. بهزاد او را روی صندلی وسطی نشاند و گفت:« کیفت رو بده بذارم بالا... » شایان کیفش را محکم در آغوش گرفت و سرش را به علامت منفی تکان داد. بهزاد اصرار بیشتری نکرد و سر جای خودش نشست. شایان همان طور که کیفش را چسبانده بود به سینه اش از پنجره ی کوچک زل زد به بیرون و حتی وقتی بهزاد خم شد تا کمربندش را برایش ببندد نگاهش را از پنجره نگرفت.
بالاخره هواپیما شروع کرد به حرکت. شایان از پنجره می دید که سرعت می گرفت و با سرعت گرفتن آن ضربان قلب او هم شدید تر می شد. وقتی بالاخره از زمین بلند شد شایان برای یک لحظه حس کرد قلب افتاد توی شکمش. گوش هایش کمی درد گرفته بودند؛ اما تنها چیزی که در آن لحظه مهم بود این بود که داشت می رفت به نزدیکی جایی که مامان ساحل رفته بود.
بالاخره رفتند بالای ابرها. از پنجره ابرها را در فاصله های دور می دید که زیر پایشان بودند و آسمانی را که آبیِ آبی بود. با چشمانش به دنبال آن باغی گشت که اسمش بهشت بود. باید همان جا بالای ابرها می بود. اما هرچه می گشت چیزی پیدا نمی کرد. تمام وقتی که بابا بهزاد داشت صبحانه اش را به او می داد تا بخورد از پنجره به بیرون زل زده بود و به دنبال بهشت می گشت. وقتی مهماندار آمد تا وسایل صبحانه را جمع کند به خاطر آورد که آسمان خیلی بزرگ است. یکبار بابا نقشه ی دنیا را نشانش داده بود. نشان داده بود خودشان کجایند و مامان بزرگ و عمو بهرام کجا. خیلی دور بودند از هم؛ اما باز هم دنیا و آسمان خیلی خیلی بزرگ تر بودند؛ شاید بهشت یک جای دیگر آسمان بود.
دلش گرفت. دلش می خواست از پنجره یکبار مامان ساحل را در بهشت ببیند و برایش دست تکان دهد. بابا می گفت خودشان هم یک روز می روند به بهشت پیش مامان ساحل. اما او حالا دلش برای مامانش تنگ شده بود. دلش می خواست ببیندش و نقاشی هایی را که برایش کشیده بود نشانش دهد. مامان ساحل خوشحال می شد اگر نقاشی هایش را می دید. برایش از همه چیز نقاشی کشیده بود. از خانه ی جدیدشان. از نی نی خاله سحر. از مهد کودکش. حتی از آن بادکنکی که باد با خودش برده بود.....
نگاهی به پدرش انداخت که چشم بند روی چشم هایش زده و خوابیده بود. مردی هم کنارشان نشسته بود چشمش را دوخته بود به صفحه ی لپتاپش. وقتی دید کسی حواسش به او نیست با زحمت کمربندش را باز کرد و از جایش بلند شد. آرام از جلوی پدرش رد شد. فکری به ذهنش رسیده بود. باد همه چیز را با خودش می برد. این بالا در آسمان هم باد بود حتما! باد می تونست نقاشی های او را برساند به بهشت...
با همین فکر ها بی سروصدا به سمت در هواپیما رفت. اگر در را باز می کرد و نقاشی هایش را می انداخت بیرون باد آنها را به بهشت می رساند... نگاهی به اطرافش انداخت و با دستان کوچکش دستگیره ی بزرگ را گرفت. سعی کرد به بالا و پایین بچرخاندش، فشارش دهد، بیرون بکشدش تا شاید در باز شود. اما هرچه کرد نه دستگیره حرکت کرد و نه در باز شد. عرقش در آمده بود اما باز هم به دستگیره در آویزان شده بود و تلاش می کرد در را باز کند. این در باید باز می شد...
با صدای فریاد وحشت زده ای از جا پرید:
- تو داری چی کار می کنی بچه جون؟
با ترسی که به جانش افتاده بود دست از کار کشید. هنوز از شوک بیرون نیامده بود که دستی قدرتمند و خشن گوشش را گرفت و کشید. درحالیکه سرتا پا می لرزید، به بند کیفش چنگ زد و به دنبال مرد راه افتاد تا شاید درد گوشش کمتر شود. مرد دوباره فریاد زد:
- مهماندار! مهماندار! این بچه می خواست در هواپیما رو باز کنه!
شایان با آن یکی گوشش که درد نمی کرد صدای هیاهویی را شنید که در یک لحظه بلند شد. لای چشمانش را که از درد محکم بسته بودشان باز کرد و دید که همه از جاهایشان بلند شده اند و او و مردی را که گوشش را می کشید نگاه می کردند. صدای زنی را شنید که در میان هیاهو فریاد زد:
- چی شده؟ آقا لطفا اروم باشید و بگید چی شده!
مرد بلندتر فریاد زد:
- این بچه داشت در هواپیما رو باز می کرد! داشت همه امون رو به کشتن می داد!
هیاهو ها بلند تر شدند. اشک های شایان شروع کردند به ریختن روی صورتش. او فقط می خواست نقاشی هایش را به مادرش برساند! هیچ کار دیگری نمی خواست بکند. همان زنی که قبلا حرف زده بود گفت:
- اقا آروم باشید.... بهتون اطمینان می دم هیچ اتفاقی نمی افته! درهای هواپیما از داخل باز نمی شن!
اما مرد بی توجه به حرف های او گوش شایان را محکمتر کشید و با صدای بلندتری گفت:
- والدین این بچه کین؟ پدر و مادر این بچه ای که می خواست همه ی ما رو بکشه کین؟!
گریه ی شایان شدیدتر شد. گوشش داغ شده بود و احساس می کرد نزدیک است کنده شود. دلش می خواست داد بزند که فقط می خواسته نقاشی هایش را برساند به دست مادرش...
صدای جدید را شنید که با نگرانی پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟
صدای بابایش بود. فشار دست مرد کمتر شد. بهزاد قدمی دیگر به جلو آمد و دوباره و این بار با لحن تند تری گفت:
- من پدر این بچه ام! چه اتفاقی افتاده که شما به خودتون اجازه دادید با پسر من اینجوری رفتار کنید؟!
مرد بالاخره گوش شایان را رها کرد. درعوض با کف دست محکم به پشت گردن او کوبید و فریاد زد:
- تازه می پرسی چه اتفاقی؟ این پسر دیوونه تو نزدیک بود همه ی ما رو به کشتن بده!
بهزاد با خشمی ناگهانی جلو آمد و شایان را از جلوی دست مرد کنار کشید:
- چی کار داری می کنی مردک؟! مثل آدم حرف بزن ببینم حرفت چیه؟ چرا بچه رو می زنی؟!
به دنبال این جمله مرد را به عقب هل داد. شایان با چشمانی گشاد شده از ترس به این صحنه زل زده بود. مرد دوباره فریاد زد:
- این بچه داشت در هواپیما رو باز می کرد! داشت همه امون رو به کشتن می داد!
بهزاد تعجب لحظه ای به سمت شایان برگشت و نگاهی به او انداخت که لرزشی به وضوح سرتاپایش را می لرزید و همچنان کیفش را در آغوش داشت. دوباره به سمت مرد برگشت و من من کنان پرسید:« چی؟ » مرد تنها با اخمی عمیق به او خیره شد. بهزاد در حالیکه سردگمی اش داشت کم کم به عصبانیت تبدیل می شد جلوی شایان زانو زد و پرسید:
- تو داشتی چی کار می کردی شایان؟
اشک های شایان که برای مدتی کوتاه بند آمده بودند دوباره و اینبار با شدتی بیشتر جاری شدند. از آن نگاه خشمگین و ناامید چشمان پدرش می ترسید. لبهایش بی صدا باز و بسته می شدند. عصبانیت نگاه بهزاد جایش را به ناراحتی داده بود. تا عمق قلبش می سوخت وقتی پسرش را اینطور می دید؛ مخصوصا آن گوشش که سرخ شده بود اعصابش را به هم می ریخت. مگر شایانش چه کرده بود که مرد اینطور گوشش را کشیده بود؟ بچه بود دیگر! اشتباه می کرد! تازه اتفاقی هم نیفتاده بود برای کسی....می خواست بلند شود و از مرد برای اینکارش باز خواست کند. اما هنوز کامل نایستاده بود که صدایی ضعیف را شنید که به سختی گفت:« ب.. ب... بابا.. » زانوهایش انگار سست شدند. دوباره به زانو افتاد و با بهت به پسرش نگاه کرد که انگار خودش حتی بیشتر از او تعجب کرده بود. درحالیکه حس می کرد قلبش هر لحظه ممکن از سینه اش بیرون بِجَهَد گفت:
- چی گفتی شایان؟ چی گفتی بابا؟ یه بار دیگه بگو...
شایان دهانش را باز کرد و اینبار کمی بلندتر و مطمئن تر گفت:« بابا...! » صدایش خش دار و لرزان بود. صدایی که یکسال و نیم بود در گلویش حبس شده بود. اما همین صدا هم قلب بهزاد را پر از شادی می کرد. او درحالیکه چشمانش پر از اشک شده بود پسرش را در آغوش گرفت و با صدای بلند گفت:« جان بابا؟ جان بابا... » بغضش شکست. تمام هیاهویی که تا چند دقیقه ی پیش فضا را پر کرده بود خوابید. همه با تعجب به پدری خیره شده بودند که پسر کوچک را در آغوش گرفته بود و اشک می ریخت.
صدای بوقی از بلند گو ها بلند شد و به دنبال آن مردی گفت:
- مسافرین محترم، کاپیتان نصیری صحبت می کنه. به شما اطمینان می دم که درهای هواپیما به هیچ وجه از داخل باز نمی شن. پس لطفا نگران نباشید. سفر خوشی برای همه ی شما آرزومندم.
سپس همین به حرف ها را به انگلیسی هم تکرار کرد. مهمانداری به سمت بهزاد که همچنان زانو زده بود و پسرش را در آغوش می فشرد رفت و گفت:« ببخشید آقا؟ » بهزاد سرش را بلند کرد. مهماندار ادامه داد:
- می شه بنشینید سرجاتون؟
بهزاد سرش را تکان داد و درحالیکه شایان را در بغل داشت بلند شد و به سمت صندلی های خودشان رفت. همین که نشست شایان با همان صدای ضعیفش گفت:« ما... مامان.... » خودش را از آعوش پدرش بیرون کشید و به کیفش اشاره کرد. بهزاد با سردرگمی به او نگاه کرد. شایان در کیفش را باز کرد و نقاشی هایش را بیرون آورد. با لکنت گفت:
- ب... ب... برا ما... مامانه...
بهزاد برگه های نقاشی را از دست پسرش گرفت و چشمانش را بست. زیر لب پرسید:« برا مامانت کشیدی؟ » شایان سرش را تند تند تکان داد و باز هم تلاش کرد:
- مامان... آسمون...
قلب بیش از پیش به درد آمد. آرام حدس زد:
- می خواستی اینا رو بفرستی برا مامانت تو بهشت؟
شایان باز هم سرش را تکان داد و تایید کرد. بهزاد نقاشی ها را کنار گذاشت و دوباره پسرش را به سینه اش فشرد. چیزی نگفت؛ چه می توانست بگوید؟ کم کم داشت فکری در ذهنش شکل می گرفت. اما برای عملی کردنش باید کمی صبر می کرد. حداقل تا وقتی هواپیما در لندن به زمین می نشست...

فردا ی آن روز هواپیمای دو نفره ای در آسمان لندن به پرواز در آمد. بهزاد کنار خلبان نشسته بود و شایان را که باز هم کیفش را در آغوش داشت هم روی پایش نشانده بود. وقتی هواپیما یک دور زد بهزاد آرام در گوش پسرش زمزمه کرد:« حالا بیا نامه هات رو بفرستیم برای مامان ساحل... » شایان با تردید به پدرش نگاه کرد. بهزاد با لبخندی او را تشویق کرد. شایان برگه های نقاشی هایش را از کیفش بیرون آورد و بهزاد با احتیاط پنجره ی هواپیما ی کوچک را باز کرد. دستان کوچک پسرک دراز شدند و برگه های نقاشی را در آسمان رها کردند. اشک می ریخت و کاغذ ها را به دست باد می سپرد تا به بهشت برساندشان....



منتظر نقدهاتون هستم
دریغ نکنید ما رو ازشچشمک
امضای diena0403:


[عکس: zyfm4vj7t96ainfrh8d0.jpg]

***** 늘 감사하는 마음으로 살자 *****
=
***** Always Live With a Thankful Heart *****
^_^
18-07-2014 02:58 PM
بازدید از وبسایت این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط: بوفچه , Klaus , بلادونا , the ship
استاد جدای
********



وضعيت : آفلاین
پست‌ها:505
تاریخ عضویت:Dec 2013
اعتبار: 13
تشکر ها: 504
1722 تشکر شده در 509 ارسال

سکه: 8,295.67Ω

ارسال: #3
RE: نامه ای به آسمان
رزرو میشود...

برا دوست عزیزم... دینای گرامی...

ممنون از نوشته ات... میام برای نظر دادن...

بسیار زود....گل


فقط یه چیزی...

این پسر کره ای که عکساش و آواتار میکنی کیه؟

بانمکه... عین عروسک میمونه... صورتش خیلی فانتزیه...

بعدش اینکه نوشته ی امضات معنیش چیه؟

و لطفا بازم برا آواتارت عکس اون پسره رو بذار...
مرسی خواهر عزیزم... بوس بوس...
امضای بلادونا:




به سراغ من اگر می آیی ، تند و آهسته چه فرقی دارد ؟

“تو” به هر جور دلت خواست بیا !

مثل سهراب دگر,

جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد ؛

مثل آهن شده در تنهایی ،

چینی نازک تنهایی من ...


(آخرین ویرایش در 18-07-2014 04:46 PM توسط بلادونا.)
18-07-2014 04:41 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط: diena0403
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

 





تــرجمـه شده توسط: Www.My-BB.Ir و iora.ir
قدرت گرفته از: MyBB, © 2002-2018 MyBB Group.
Theme Design by امید کریم زاده

وب سایت طرفداران فانتزی ایران ، یکی از اولین سایت های ایرانی با موضوع ادبیات و ژانر فانتزی است که با هدف آشنایی نوجوانان و جوانان ایرانی با این گونه ادبی که در ایران به تازگی گسترش پیدا کرده است. این سایت در تاریخ بیست و نهم مرداد ماه سال 1388 شمسی برای بار دوم سیستم مدیریت محتوای خود را تغییر داد و بازگشایی شد و تمامی مطالب و آرشیو های سایت متعلق به بعد از تاریخ مذکور می باشد. این سایت از سال 1392 در آدر س http://fwi.ir/forum به فعالیت خود ادامه می دهد.